« بهاریه | Main | خداحافظ بهار »
پسر بچهی گم شدهی من
چارلز دیکنز و رویای ِ گمشدهی کودکی
سید مصطفی رضیئی
روزنامه ی تهران امروز - پنجشنبه 22 فروردین هشتاد و هفت
واکسهای سپیدی
انگلستان ِ ملکهی مغرور، ویکتوریا، که نیمی از جهان را به فرمان خود داشت و «آفتاب در سرزمیناش غروب نمیکرد،» برای مردم عادی جزیره به جز فقر و فلاکت و بیگاری چیزی به همراه نداشت. شکاف ِ طبقاتی هولناک بود. قانونها سختگیرانه بودند و «زندان» و «تبعید» وجه بارز زندهگی عوام شده بود. در چنین روزهایی بود که خانوادهی دیکنز با کله زمین خورند و همه چیز از دست رفت. طلبکارها پدر را به زندان انداختند و پسر بچهی کوچکی را که هنوز طعم بازی و کودکی را مزهمزه هم نکرده بود، از خانواده و خانهیی که از دست رفته بود جدا کردند: کودکی ده ساله، با تمام رویاهایش فرو ریخت و طعم ِ تلخ ِ بیگاری را بر جای گذاشت. چارلز را به یک کارخانهی واکس سازی بردند و مدتها، با حداکثر توان کار کرد (ده ساعت کار در روز) و پولی که به دست میآمد، به جیب خانواده میرفت که حالا، به سبک ِ آن زمان ِ زندانهای انگلستان، همراه پدر در زندان زندهگی میکردند. زمانی کوتاه گذشت (قرنها برای ِ خود ِ چارلز) و وضع خانواده بهبود یافت و از زندان رها شدند. چارلز وقتی معنای تنهایی را به درستی فهمید که با وجودی که دیگر نیازی به پول ِ او نبود، باز هم در کارخانهی واکسسازی نگهاش داشتند.
بعدها در مورد دیکنز نوشتند (نقل به مضمون) که غمگینترین مرد عالم، تمام عمر سعی کرد تا سیاهی واکسهایی را که هر روز جسم و روحاش را تیره میساخت، با سفیدی شادی عوض کند. چارلز دیکنز با واکسهای سپیدی مینوشت.
روزهای نوشتن
چارلز جوان کارش را با روزنامهها آغاز کرد، به همراه برادراش. به لطف کار نوشتن برای روزنامه، توانست به مسافرت در اروپا برود و دنیا را بازتر ببیند. توانست زندهگی برای خودش بسازد. و نوشتن را بیاموزد، (سالها بعد همینگوی هم نوشتن را از نوشتن برای روزنامهها آموخت.) در همین سالها بود که اولین رمان ِ روزنامهییاش را شروع کرد. به سبک غالب ِ انتشار در آن زمان. نوشتن به صورت ِ ماهانه و چاپ در یک جزوه. جزوهها در کنار هم تشکیل یک کتاب واحد را میدادند. یک کتاب معمولی دیکنز، حدود دو سال به همین سبک ماهانه در میآمد. پس از پایان ِ کار ِ انتشار در روزنامه، نسخهی کتابی آن هم به بازار میآمد. «کاغذهای آقای پیکویک» اولین، و تنها رمان طنز دیکنز بود (سالها پیش یک ترجمهی نه چندان دلچسب از آن به فارسی منتشر شد که الان نایاب است.) بعدها بود که دیکنز را فقط یک رمان نویس میدانستند. در اوج کاریاش بود که برترین ِ زمانه شد. آقای چارلز دیکنز، نویسندهی محبوب ِ جهانیان. حالا کتابهایش را به زبانهای زندهی دنیا میخواندند. آقای ِ واکسهای سفید،، سیاهی را رنگ ِ روشنی میزند: براق، جلا خورده و محبوب ِ همهگان.
پسر بچهی گم شده
«الیور تویست» اوج غم و تنهایی یک پسر بچه است: یتیم، دور از همه چیز، که غمانگیزترین شکنجهی عالم، گرسنهگی، را تحمل میکند و وقتی دم بر میآورد، او را به تبعید و بیگارهگی میفرستند: او را عملا میفروشند، چون قانون این اجازه را میدهد. پایان ِ داستان شیرین خواهد بود: او خانوادهیی را پیدا خواهد کرد. اما تا رسیدن به این پایان ِ شیرین، حدود چهارصد صفحه رنج با خطوط ِ ریز ِ انگلیسی نوشته شدهاند. این پسر بچه که بود؟ این پسر که در این رمان مهم و بسیار خوانده شده، نوشته شده با آن زبان غنی که زیباترین کلمات به نثر نوشته شده در زبان انلگیسی است، در یک زمان هم تو را میخنداند و هم اشک در چشمانات پر میکند و آه درون سینهات را پر. این زیباییها برای نقش زدن زندهگی این پسر است. رمانی نوشته شده که دیوانه میکند، آری دیکنز وجود آدمی را آتش میزند.
این پسر بچه کیست؟ مظلوم در «نیکولاس نیکولبی» جان میسپارد؛ در حالی که هر شب به امید، به آسمان پر ستاره مینگریست و خبر نداشت که واقعا چقدر ثروتمند است. در «دیوید کاپرفیلد» رنجها تحمل میکند تا خانوادهی واقعی خودش را پیدا کند. توی ِ «آرزوهای بزرگ» این چنین تحقیر میشود، سالها در عشق میسوزد و آخر سر دیکنز آن پایان غمانگیز را مینویسد. پایانی که آن قدر خوانندهها را تکان داد که مجبور شد پایانی شیرین بنویسد تا این رنج ِ عالمگیر را از خواندن کتاب بگیرد و ... باید تمام رمانها دیکنز را نام برد؟
این پسربچهی گمشده هست، همه جا هست، دیکنز هیچ وقت او را فراموش نمیکند. در کارخانهي واکس سازی از دروناش جدا شد و همیشه در کناراش ماند (چرا مامان او را پیش خودش برنگرداند؟ چرا گذاشتند توی آن جهنم بماند؟) دیکنز فراموش نمیکند. تمام تلخیها و گزندهگیهای کودکی ِ خود که به جای ِ «کودکی» کار کرد. تا پایان عمر در وجودش هست. در انگشتهایش جاری است. روی کاغذ نقش میبندد. چه بخواهد و چه نخواهد، هست. هزاران صفحه رمان مینویسد و باز از نو، هر بار هنگام نوشتن این کودک ناآرام کنارش هست، که میآید، هر بار در شکلی نو، رنج میکشد و سرانجام، سرانجام ... خوشکامی چه اهمیتی دارد وقتی که در رمانی دیگر باز خواهد آمد، باز رنج خواهد بود و رنج و رنج ...
ملکهی پیر هنوز زنده بود و دیکنز مشهور بود. حالا در کاخاش در کنت زندهگی میکرد. قدم میزد و به دنیا مینگریست و دنیا هنوز همان جهنم ِ غریب بود که حالا، حداقل در انگلستان ِ کهن سالی دیکنز، کار کودکان را محدود کرده بود. حالا دیکنز بود و «الیور تویست» و دیگر پسر بچههایش را در دنیا میخواندند. حالا بیداری را هدیه میآورد. حالا دیگر چارلز دیکنز شده بود.
دیکنز ِ کنار زده شده
تنها ترجمههایی از دیکنز که میتوان راحت آنها را خواند، مال ِ «ابراهیم یونسی» است که آنها را نه به اختیار، که از سر بیکاری در زندان کار کرد. دههها از چاپ آنها میگذرد و هنوز جذابیت خود را حفظ کردهاند. ولی دیکنز کجای ادبیات فارسی ماست؟ هیچ جا. او را به فیلمها و سریالهایی که تصویری ومخدوش از آثارش را نشان میدهدن، فروختهایم. هنوز بهترین آثارش را ترجمهیی قابل خوانده شدن در دست نداریم، چه رسد به مجوعهی کاملی از آثار. و دیکنز هنوز زنده است، چون «کودکان کار» زنده هستند، هنوز زنده هستند و روبهروی چشمان ما: در خیابانها، مغازهها، کارگاهها و ... زندهگیشان، کودکیشان، همه چیزشان تباه میشود. همه چیز نابود میشود. پسر بچهی گم شده هنوز هست. مگر چند نفر در دنیا، آن گونه که چارلز دیکنز غمگین سربلند کرد، بلند خواهند شد و نیلبک ِ غمگین ِ روزهای زندهگی را این چنین جاودان خواهند نواخت؟ ما دیکنز را فراموش نکردیم، دیکنز را با تمام ِ زیباییها و غنای ِ داستانهایش کنار گذاشتیم، دیکنز را نخواستیم، این معجزهی عالم ادب را قبول نکردیم.
و او هنوز زنده است با تمام واکسهای سپیدی که هنوز بر نقش سیاه دنیا میزند. سالها از حضور او گذشته و ادب جهان هنوز در تحسین ِ این مرد ِ بزرگ است. مرد ِ بزرگ ِ غمگینی که فقط نوشت، تا آخرین حد و توان نوشت، و کودک غمگینی را نگاه کرد که هر روز، دوباره، دور از مادر و پدر، به سر کار میرود، آن ده ساعت روزانهی لعنتی را تحمل میکند که فقط برایش تنهایی به ارمغان آورده. تنهایی ِ سرد و ناامید. تنهایی ِ «اولیور تویست»، تنهایی ِ «داستان ِ دو شهر»، تنهایی ِ «خانهی بلیک»، تنهایی «سرودهای کریسمس»، تنهایی ِ «نیکولاس نیکولبی»، تنهایی ...
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
مهستى شاهرخى
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling