« مروری بر «یادداشتهای شخصی یك سرباز» نوشتهی جی دی سلینجر | Main | شوخی با دیوید لینچ »
اتاقی از آن ِ خود – 2
زندگی در ابرهای وحشت
ویرجینیا ولف از کودکی تا مرگ
سید مصطفی رضیئی
منتشر شده در روزنامهی کارگزاران - سهشنبه هفت بهمن هشتاد و شش
توفانهای حارهای
پیش از ظهر بود، هوا عالی و آفتاب در آسمان. چیز خاصی برای نگرانی وجود نداشت. دستی از روی زمین سنگهایی را برمیداشت، سبک سنگین میکرد و جیبهایش را پر میکرد. چند ساعت بعد، دست در رودخانهای در همان نزدیکیها، مرده بود. خود را در آب غرق کرده بود.
ویرجینیا ولف همان طوری زندگی کرد که دلش میخواست، یعتی درست از لحظهی مرگ پدر و آزادی نسبی، توانست خودش باشد. سر ولزلی، با وجود این که یک ادیب مشهور زمانهی خودش بود، اما به سنتهای جامعهی ویکتوریایی، پایبندی نشان میداد. پسرها به مدرسه و کالج رفتند و دخترها در خانه،به همان چیزهایی مشغول شدند که مناسب حال یک زن طبقهی آنان بود. ویرجینیا؛ کمی عجیبتر بود. در کودکی خواندن و نوشتن را یاد گرفت و از حوالی هفت سالهگی، روزها را در کتابخانهی پدر میگذارند، که اجازهی ورود به آن را یافته بود. تا اوایل روزهای جوانی که مرگ دیگری، استقلالی به او هدیه کند. فرصتی طلایی دشت تا بخواند و بخواند و بخواند. ویرجینیا داشت پایههایی را استوار میکرد که در حوالی چهل سالهگیاش، تازه، بعد از نوشتن «اتاق جاکوب» توانستند نمایی از یک برج رفیع را نشانمان بدهند. برجی که نمااش را از گران قدرترین زیباییها میپوشاند: «خانوم دالووی» به دنبالاش «به سوی فانوس دریایی» و ... ولی دوران جوانی ویرجینیا تا چهل سالهگی، به همین سادهگی نگذشته بود که توصیف شد.
هنوز کودکی بیش نبود که تجاوز جسمانی برادر ناتنیاش را تحمل کرد. سرآغازی بر دوران کابوسها. در فرور فتن در عمق تاریکی. در گم کردن دنیای معمولی. بودن با شبحهایی که از هر جایی سرک میکشیدند. در دنیایی که سایه بود. اولین باری که ویرجینیا، در یکی از دورههای جنونی فرو رفت که سرانجام او را در آغوش رودخانه افکندند، فکر میکرد گنجشکها به جای جیکجیک، دارند به یونانی باستان، با هم سخن میگویند. هنوز نوجوان بود که یک برادر ناتنی دیگر هم او را مورد اذیت و آزار قرار میدهد.
معالجه در حوالی میدان بلومزبری
خانهی بلومزبری، برای ویرجینیا، نه فقط محفلی برای زندگیای جنونآمیز، آزاد، در کنار بهترین دوستةایش، و مکانی برای کار جدی نوشتن بود، بلکه جایی شد که برای اولین بار، طعم زندگیای مشترک، مشترک برای همیشه را در آن چشید: لئونارد ولف را در محفل دید. کمکم به هم نزدیک شدند و سرانجام ازدواج، آنها را با هم یکی کرد. حالا خانوم ولف بود که سربرافراشته بود و به دنیا نگاه میکرد. اگر ابرهای آشتین میگذاشتند.
بلومزبری بدل به یک افسوس شد. خیلی زود تمام شد. و میراث را وحشت از ویرجینیا ربود: جنگ. اولین جنگ واقعا جهانی. روزهایی که باید به اخبار گوش میکردی و مرگ را حس میکردی. روزنامه میخواندی و مرگ را حس میکردی. و مرگ در خیابان قدم میزد. خانوادهی جوان ولف لندن را ترک کردند و برای زندگی به روستا رفتند: لندن برای همیشه بدل به یک خاطره شد. یک خاطرهی خوب از خیابانهای شلوغ در روز و بحثهای جذاب در عصر و یک خواب آرام در شهر. ویرجینیا ولف همیشه افسوس ِ آرامش روزهای قبل از جنگ را میخورد. روزهایی که زندگی جریان داشت. ملکهی پیر مرده بود. و کشور آزادی را نفس میکشید.
ساعتها
زندگی خانوم ولف بعد از جنگ در نوعی سکون میگذرد. یک جور حبس. خود را وقف نوشتن میکند. اولین رمانها چاپ میشوند. انتشارات «هوگارت» از زمان بلومزبری، که توسط شوهراش و او اداره میشد، هنوز هست. لئونارد، سخت به کار در آن مشغول است. آن قدر امکانات ندارد که رمانهای قطور را چاپ کند. ولف، رمانةایش را توسط ناشرهای دیگر چاپ میکند. هنوز مقاله مینویسد. مهمترین مقالهاش، «اتاقی از آن خود» را به یک کتاب کوچک بسط میدهد. کتابی تاثیرگذار در جنبش فمینیسم. زندگی روستا با روحیهاش سازگار نیست. با شوهراش جر و بحث دارد. با خدمتکارها نمیسازد. دومین دورهی اصلی جنون آغاز میشود. سکوت. تنهایی. تاریکی. چقدر گذشتن زمان کند است. چرا باید ماند؟ چرا باید ماند؟چرا باید ماند؟ نفس کشیدن سخت میشود. و سردرد اذیت میکند. روزها تمام نمیشوند. نه، تمام نمیشوند. ویرجینیا را به دست دکترها میسپارند. با دارو آرام میّود. و آرامش یعنی نوشتن. یعنی «روزها» «اتاق جاکوب» «خانوم دالووی» «به سوی فانوس دریایی» «بین دو پرده» و ... و نوشتن یعنی حالم هنوز خوب است.
چرا باید ماند؟
«واقعا فکر میکنم که دارم دوباره دیوانه میشوم. حس میکنم که نمیتوانم دوباره درون یکی دیگر از آن زمانهای وحشتناک فرو بروم. و این بار نمیتوانم خوب بشوم. شروع کردهام به شنیدن صداها، و نمیتوانم تمرکز داشته باشم. برای همین بهترین کار ممکن را انجام میدهم. تو به من بهترین شادیهای ممکن را دادی. تو به هر شکلی، بهترینی بودی که هر کسی میخواست باشد. فکر نمیکنم دو نفر میتوانستند بیشتر از ما خوشحال باشند، تا زمانی که این بیماری ترسناک آمد. دیگر نمیتوانم بجنگم. میدانم که دارم زندگی تو را نابود میکنم، که بودن من تو میتوانی کار کنی. و میدانم که کار خواهی کرد. میبینی که حتا نمیتوانم درست بنویسم. نمیتوانم بخوانم. چیزی که میخواهم بگویم این است که تمام شادی زندگیام را مدیون تو هستم.تو همیشه با من ملایم بودی و واقعا خوب. میخواهم بگویم که – همه این را میدانند. اگر کسی میتوانست من را نجات بدهد، آن شخص تو بودی. همه چیزی از درونم رفته بودن قطعیت خوبی تو. نمیتوانم به نابود کردن زندگی تو ادامه بدهم. فکر نمیکنم دو نفر میتوانستند بیشتر از ما خوشحال باشند.» (نامهی خودکشی ویرجینیا ولف خطاب به همسراش، لئونارد ولف.)
ساعت جنون
دیگر چیزی نمانده است. در «اتاقی از آن خود» ویرجینیا؛ شدیدا به فاشیسم حمله میکند و میتوپد که فاشیسم هنر را نابود خواهد کرد. فاشیسم دارد رشد میکند. آلمان را دارد. اطریش را میگیرد. ایتالیا را از آن خود میکند. و لهستان در جنگی کوتاه مدت فتح میشود. جنگ شروع میشود. دوباره دارد جنگ شروع میشود. جنگ جهانی دوم. ممکن است؟ دوباره تکرار تمام آن روزها ممکن است؟
خانوادهی ولف در روستا هستند. به خاطر حال روحی ویرجینیا و توصیهی اکید دکترها که در لندن نمانید. تکرار خاطرات برای خانوم ولف مهلک است. خود ویرجینیا نظر دیگری دارد. از روستا متنفر است. دوست دارد در لندن باشد. دوست دارد روزهای بلومزبری تکرار شوند. ممکن است. واقعا ممکن است. اما کسی به حرفاش گوش نمیکند. فکر میکند دوباره تنها شده. خواهرش، که دوستاش میداشت، سرگرم زندگی خانوادهگیاش شده است. همسرش سرگرم «هوگارت»اش است. و همه فکر میکنند داروها کار خودشان را کردهاند. فکر میکنند جای نگرانی نیست. یک دوران عصبی است. میگذرد. تمام میشود.
یک روز، بعد از تمام شدن کار صبح، وقتی لئونارد برای خوردن ناهار به خانه برمیگردد، دو پاکت روی پیشخوان بخاری منتظراش هستند. یکی به نام او. یکی به نام خواهر ویرجینا. خانوم ولف در رودخانه شناور بود و لئونارد میخواند. ویرجینیا رفته بود.
ادامه دارد. قسمت بعدی در مورد سبک ادبی ویرجینیا ولف را سهشنبهی آینده در همین صفحه بخوانید.
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
مهستى شاهرخى
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling