« کلیشه های خوب در فیلم «توفیق اجباری» | Main | این سوی رودخانه ی ادر »
اتاقی از آن خود - قسمت اول
به خاطر یک لحظه آرامش:
محفل بلومزبری
سید مصطفی رضیئی
منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران. سه شنبه. سی بهمن هشتاد و شش
بعد از آن که چند سال پیش، با ترجمه های صالح حسینی، و سپس با ترجمه ی درخشان صفورا درم بخش، از «اتاقی از آن خود،» با وجود خیره کننده ی ویرجینیا ولف آشنا شده بودیم، امسال شاهد ورود سلسله وار آثار ولف، با ترجمه هایی گوناگون، به بازار کتاب فارسی بودیم: «موج ها» «اورلاندو» «خانوم دالووی» «بانو در آیینه» و ... در یادداشت های دنباله داری که هر هفته روزهای دوشنبه، در همین ستون، خواهید خواند، نگاهی کوتاه به زندگی و آثار ولف، با تمرکز با کتاب های جدیدتر منتشر شده، خواهیم داشت.
* * *
سال ها گذشته است. حالا میدان بلومزبری، فقط شبح ای از خانه ای را در خود نگه می دارد که روزگاری قلب تپنده ی ادبیات، نقد ادبی، معماری، زیبایی شناسی و اقتصاد، در نیمه ی اول قرن بیستم بود. خانه ای متعلق به سر ولزلی استیفن، که پس از مرگ اش، به فرزندان اش رسید و ویرجینیا و وِنِسا، به همراه برادران خود، توبی و آدرین، اولین هایی بودند که وارد این خانه شدند. خیلی زود، خانه، اتاق های گرمی داشت که درهای شان به روی هنرمندان، نویسندگان، شاعران و در حقیقت، بزرگان فرهنگ و هنر، باز شد. آدم های بزرگی که هنوز آن موقع خیلی جوان بودند. حالا، در سال های پایانی اولین دهه ی قرن بیست و یکم، بلومزبری دیگر نام میدانی در میانه ی شهر لندن نیست، بلکه نام گروهی است که با آثار، سبک زندگی و عقاید خود، کاری کردند که دنیا عوض شود: محفل بلومزبری، حالا، یادآور ده ها کتاب و صدها مقاله ای است که در مورد این جمع نوشته شده است، ده ها کتاب و مقاله و اثری که از آدم های این محفل مانده و نیز تاثیر ِ عجیبی که آن ها از خود بر جای گذاشتند.
مکله ویکتوریا هنوز زنده بود که ویرجینیا ولف به دنیا پای نهاد. پیرزن مغرور، سال ها سکان هدایت جزیره را در دست داشت و قدرتی اعجاب انگیز به مردمان زرد موی انگلیسی بخشیده بود، قدرتی که نیمی از کره ی زمین را در دستان آن ها قرار داده بود. در همین حال، پیرزن خشک و متعصب، نام خود را بر این عصر باقی گذارد تا هر وقت نام «عصر ویکتوریا» به گوش ِ کسی برسد، یاد تعصب بیش از حد، سنت های خشک و سانسور اخلاقی گسترده در همه چیز بیافتیم. یاد روزهایی که حتا کتاب های شکسپیر سانسور می شدند تا اگر خانواده ای این کتاب ها را می خواند، موقع خواندن آن ها، صورت جوان های جمع سرخ نشود. روزهایی که تئاترهای کشور، به سمت احساساتی ترین گرایش ها رفته بودند و تئاتری موفق بود که بیشتر تماشاگر را به گریه می انداخت. هر چند که قدرت، در دست سرزمین آن ها بود، ولی جوان هایی مثل ویرجینیا، داشتند کم کم زیاد می شدند که به همه چیزهای مربوط به گذشته شک داشتند. مطمئن نبودند که این روش زندگی درست باشد. و می خواستند زندگی را با چیزی عوض کنند که به آن ها اجازه ی رشد بدهد.
برای همین هم بود که وقتی پدر مرد و آن ها برای اولین بار مستقل شدند، اولین کاری که کردند، پشت پا زدن به تمام سنت هایی بود که جامعه روی آن ها، نفس نفس زدن های مغرور خود را می زد. زندگی در محله ی بلومزبری خود بدنام کننده بود: دخترها و پسرهای یک سر و یک لیدی ِ مشهور جامعه، بچه های سر استیفن، آن مقاله نویس مشهور و آن ویرستار شناخته شده، حالا زندگی اشرافی خود را کنار گذاشته بودند و به یکی از محله هایی رفته بودند که عار جمع اشراف بود به آن نزدیک شوند و قصد داشتند در آن، در کنار هم زندگی کنند. استفین ها، جوان بودند، و نمی خواستند بگذارند جوانی شان، طوری تمام شود که بعدا افسوس اش را بخورند. در یکی از روزهای خانه ی بلومزبری بود که ویرجینیا مردی را دید که می توانست به ایده آل اش نزدیک باشد: لئونارد ولف، مردی که خیلی زود، همسر او شد. زوجی، که بعدها، با تاسیس انتشارات ِ «هوگارت» و چاپ اولین آثار آوانگارد آن زمان (مثل چاپ ِ اولین داستان های ولف، چاپ ِ «سرزمین ِ پوچ» ِ الیوت، و حتا پیش رفتن برای چاپ ِ «یولیسس» ِ جیمز جویس، که به خاطر نداشتن امکانات کافی، از آن سر باز زدند) قدم های بزرگی در تغییر ادبیات جهان برداشتند. هر چند که شاید خودشان هم درست نمی دانستند دارند چه می کنند. صرفا داشتند در باغ زیبای ادبیات قدم می زدند، آواز می خواندند، می رقصیدند و شب ها زیر نور ماه داستان و شعر می خواندند: رویاهای شان، آثاری شدند که حتا امروز هم، بعد از گذشت بیش از هفت دهه از آن روزها، هنوز چشم های را به خود خیره می کند.
بلومزبری هیچ قانون خاصی نداشت، مجموعه ای بود از متناقض ها، تضادها و غیرعادی ها. قصد اولیه این بود که جزیره ای باشند در دنیای هنوز ویکتوریایی ِ پس از مرگ ملکه. و تلاش بر اینکه حداکثر آزادی را داشته باشند. آدم ها می آمدند و آدم ها می رفتند و بحث ها در می گرفت و در پایان، هر کس راه خود را می گرفت و می رفت. چند نفری، دائما در خانه اقامت داشتند. خانه، به خاطر رفتارهای غیرعادی ساکن هایش، شهره ی عام و خاص بود، به عنوان یک نماد منفی از زندگی مدرن و پوچ ِ امروزی که هر چیزی را زیر پایش له می کند. در درون اما، درست که همه ی سنت ها زیر پا گذاشته می شد، اما خلق هنر بود که هر لحظه جریان داشت. و این زیبا بود. زیبایی ای خاص که امروزه راحت تر درک می شود.
بلومزبری هر چه که بود، از جامعه ی اشراف زاده ی انگلستان نشات گرفته بود. آدم های آن، مشهور، بیشتر از خانواده های شناخته شده، و نسبتا ثروتمند بودند. بیشتر مردهای آن ها تحصیلات دانشگاهی خود را در بهترین دانشگاه ها و کالج های انگلستان گذرانده بودند. و حالا به نوعی برای تفریح، به نوعی برای رسیدن به آرامش، دور هم جمع شده بودند و می نوشتند، بحث می کردند و کم کم، هر کدام، روی دیگری تاثیر خود را می گذاشت. آزادی بی بند و باری که داشتند، به آن ها، کم کم، قدرت می داد تا از مرزهای سنت بگذرند و کمی گذشت تا متوجه شدند که خودشان هستند. خودشان شده اند. کسی که به درون شان نزدیک تر است تا آن چه جامعه از تو انتظاراش را دارد.
از میان آن ها که در خانه ی بلومزبری را باز کردند و بعد به روی خود بستند، یکی ویرجینیا ولف بود که بعدها خیلی مشهور شد. دیگر ای ام فارستر بود که در زمان خود هم نویسنده ی کتاب های تکان دهنده ای بود. جیمز جویس، دورادور اخبار گروه را داشت. تی اس الیوت، اگر گذار اش به لندن می خورد، سری هم به آن ها می زد. آدم های مهم دیگری هم آمدند و رفتند. از آن میان اما، همین چهار نام بودند که توانستند از مرزهای قرن بیستم بگذرند و هنوز در قرن بیست و یک، نام های سرآمدی باشند که دنیای ما، هم خود را مدیون نوشته های شان می داند و هم به داشتن چنین موجوداتی در میان خود، افتخار می کند و به خود می بالد. ویرجینیا ولف، از آن میان، باز هم بیشتر خود را نشان داد. وقتی که نتوانست جنگ را تحمل کند و خود را در رودخانه غرق ساخت، وقتی که فکر می کرد دیگر نمی تواند بنویسد، شاید این فکر را نمی کرد که روزهایی باشد که آدم ها فکر کنند، اگر مانده بود، می توانست چند شاهکار دیگر را خلق کند؟
...
ادامه دارد. قسمت بعدی در مورد ِ زندگی و سبک ادبی، ویرجینیا ولف را دوشنبه ی آینده در همین صفحه بخوانید.
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
دوات
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling