« مروری بر کتاب ِ «خیانت و دو نمایشنامهی دیگر» | Main | کلاغ، گربه، جنگل، ساردین، سنگ »
مروری بر کتاب ِ «کافکا در ساحل»
سید مصطفی رضیئی- چاپ شده در روزنامهی «کارگزاران»
کافکا در ساحل. هاروکی موراکامی. گیتا گرکانی. تهران: انتشارات کاروان. چاپ اول: 1386. تیراژ 2000 نسخه. 680 صفحه. ده هزار تومان. گالینگور.
«گاهی سرنوشت مثل توفان شنی است که مدام تغییر جهت می دهد. تو تغییر جهت می دهی، اما توفان شن تعقیبت می کند. دوباره بر می گردی، اما توفان خودش را با تو مطابقت می دهد. بارها و بارها این حرکت را تکرار می کنی، مثل رقصی شوم با مرگ، درست قبل از سپیده دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که از دور دست بیاید، چیزی که هیچ ارتباطی با تو نداشته باشد. این توفان تویی. چیزی درون توست. پس تنها کاری که از تو بر می آید تسلیم به آن ها است، بستن چشم هایت و گرفتن گوش هایت، تا شن ها درون آن ها نرود، و راه رفتن در میان آن، قدم به قدم. آنجا نه خورشید است، نه ماه، نه جهت، نه حس زمان. فقط شن ِ سفید نرم چون استخوان های آسیا شده ی چرخ زنان برخاسته به آسمان. این نوع آن توفان شنی است که تو به حجمش نیاز داری.» (صفحه ی 9 و 10 کتاب.)
* * *
ادیپ شاه دو هزار و پانصد سال پیش، در اوج عصر طلایی تئاتر یونان باستان، با داستان غم انگیز نفرینی به روی صحنه می رفت که سرزمینی را گرفتار خود ساخته بود: که او، پدرش را خواهد کشت و با مادرش هم بستر شده و از او صاحب فرزندانی خواهد شد. هاروکی موراکامی، در رمان ِ عجیب ِ خویش، «کافکا در ساحل،» کافکا تامورا، پسر جوان پانزده ساله را یک روز صبح نشان مان می دهد که دارد وسایل اش را جمع می کند تا از خانه اش فرار کند. مادرش را نمی شناسد، وقتی چهار ساله بوده، دست خواهرش را گرفته و از خانه ی پدر رفته، حتا روی شناسنامه اش هم نام او نیست. پدر، یک مجسمه ساز مشهور، موجود غریبی است فرو رفته در افکار پریشان خود.
پسر فرار می کند، همراه او به دنیای بیرون کشیده می شویم. جایی که باید با نفرین زندگی اش مبارزه کند که پدرش بارها برایش بازگو کرده: که پدرش را خواهد کشت و با مادر و خواهرش هم بستر خواهد شد. کافکا نام واقعی او نیست. نامی است که چون عجیب بوده، انتخاب کرده. دوستی ندارد. نزدیک ترین شخص به او، یک دوست خیالی است: پسری به نام کلاغ. کافکا نمونه ی روح ناآرامی است که جهان را پر کرده و ژاپن در این میان یک استثنا نیست. «دیواری در اطرافم ساخته ام، هرگز اجازه نمی دهم کسی وارد شود و سعی می کنم خودم هم خطر نکنم و خارج نشوم.» (صفحه ی 16 کتاب.)
* * *
«پیرمرد صدا زد: "هی، سلام."
گربه ی نر بزرگ و مسن سرش را کمی بلند کرد و به آن سلام خسته و با صدای آهسته اش پاسخ داد.
"یک مدت هوای خیلی خوبی خواهیم داریم."
گربه گفت: "آهان."
"یک ابر هم در آسمان نیست."
"... فعلا."
"هوا قرار است خوب شود، هان؟"»
(صفحه ی 67 کتاب.)
ماجرای تپه ی برنج ژاپن، سال ها جزو اسناد طبقه بندی شده ی ارتش بوده است. معلمی جوان، بچه های مدرسه اش را برای جمع کردن قارچ برده که ناگهان، یکی یکی آن ها غش می کنند. چشم های شان باز است. اما دیگر به هیچ چیزی عکس العمل نشان نمی دهند. همه بعد از چند ساعت به هوش می آیند و هیچ چیزی از این زمان بی هوشی به یاد ندارند. همه به جز یکی که سه هفته بیهوش باقی می ماند. سال ها بعد او را در «کافکا در ساحل» پیدا می کنیم: ناکاتای پیر موجود کند ذهنی است که نمی تواند بخواند، بنویسد یا از کودکی اش چیزی به یاد بیاورد، تقریبا بیشتر مفهوم های زندگی امروزی را از یاد برده، عجیب حرف می زند، اما توانایی خیره کننده ای دارد: می تواند با گربه ها هم صحبت شود.
حالا زندگی ناکاتای پیر با کمک هزینه ی دولت و پولی می گذرد که به خاطر پیدا کردن گربه های گم شده به دست می آورد. به دنبال یکی از این گربه ها است که به «جانی واکر» می رسد، مردی با پالتوی بلند ِ سیاه که گربه ها را می دزدد، آن ها را می کشد، قلب شان را می جود و سرشان را فریز می کند. جانی واکر دارد از روح ِ گربه ها یک فلوت می سازد. یک شروع برای ساختن فلوتی از ارواح که جهان را تغییر خواهد داد.
ناکاتای پیر، در حالتی جنون زده، بی آنکه دست خودش باشد، جانی واکر را می کشد. بیهوش می شود و خودش را در زمینی بایر، با دو گربه در آغوش می یابد. بی هیچ خونی بر تن. ولی دیگر نمی تواند با گربه ها حرف بزند. ولی در عوض خیلی عجیب شده: می تواند پیش بینی بکند. به پاسگاه پلیس می رود و خودش را قاتل معرفی می کند، اما پلیس فکر می کند که او دارد چرت و پرت می گوید. مخصوصا وقتی که می گوید فردا باران ماهی خواهد بارید. و از همان لحظه عجیب است تا انتهای رمان. پیش بینی اش به واقعیت بدل می شود. اما وقتی که خود او سفری را آغاز کرده، سفری که خودش هم درست نمی داند برای چیست. ولی باید برود. باید پیش برود.
دو نفر موازی هم دست به سفری در ژاپن می زنند. کافکا تامورا، راه خودش را به سمت آرامش در پیش گرفته. ناکاتای پیر، دارد به سمت گذشته بر می گردد. به سمت پیدا کردن سایه ی گم شده ی خودش.
* * *
«به او بگو باید بداند تو کی هستی. تو بگو، من کافکای روی ساحل هستم. عشق تو – و پسرت. پسری به نام کلاغ. و ما دو نفر نمی توانیم آزاد باشیم. ما گرفتار در گردابی، به آن سوی زمان کشیده شده ایم. جایی، مورد اصابت صاعقه قرار گرفته ایم. اما نه از آن نوع صاعقه هایی که بتوان آن را دید یا شنید.» (صفحه ی 452 کتاب.)
«کافکا در ساحل،» یک کتاب ِ ساده، با جمله بندی های روان و داستانی با حرکتی آرام است، از سمبل های خیلی رو استفاده می کند (مثل صاعقه برای نشان دادن یک لحظه ی حساس و ایجاد اضطراب، باران زالو برای جوانان خشن بی احساس، جنگل به عنوان مکانی که در آن آدم خودش را پیدا می کند – همان خود و فراخود ِ فرویدی و ...) و در دنیایی بین رئالیسم و سوررئالیسم، داستان در نوسان است. چیزی که کتاب را مهم می کند، هیچ کدام از این ها نیست، حتا این موضوع هم نیست که کتاب، نمونه ای عالی از جریان ادبی روز جهان است، بلکه مسئله صرفا در خود ِ داستانی است که بیان می شود: رسیدن به خود، بعد از عبور از سفری اعجاب آور. کافکا تامورا به خودش نمی رسد، مگر وقتی که پسری به نام کلاغ، آخرین تصویر پدر او را با منقاراش تکه پاره می کند. ناکاتای پیر نمی تواند سایه ی خودش را پیدا کند، مگر وقتی که مرز های محدود کننده ی زندگی اش را بشکند و به خارج از محله اش سفری بی برنامه را آغاز کند. سفری که باید برود. سفری که او را به خودش باز می گرداند.
در عین اینکه داستان کتاب، زیبایی روایی ایجاد می کند که خواننده ای میلیونی در سرتاسر جهان جمع آن می شوند، کتاب مجالی است برای اینکه موراکامی حرف هایش را در مورد ادبیات، موسیقی و فلسفه بازگو کند. از کافکا که نام شخصیت اصلی کتاب است شروع می کند تا حرف هایی که هر از گاهی، می آیند، از بحث های طولانی در مورد موسیقی و مسائل جدی فلسفی که موراکامی با علاقه ی فراوان در لابه لای جمله هایش گنجانده است: تا حرف هایی ساده در مورد زندگی روزمره.
«اوشمیا می گوید: "می دانم. لورکا مرد و همینگوی زنده ماند. اما من هنوز حق دارم به اسپانیا بروم و بخشی از جنگ داخلی اسپانیا باشم." (صفحه ی 417 کتاب.)
* * *
«"مدت ها پیش من در یامانش زندگی می کردم. در طول جنگ."
راننده گفت: "شوخی نکن. کدام جنگ بود؟"
(صفحه ی 276 کتاب.)
کتاب، رابطه ای تنگاتنگ به موضوع جنگ دارد. مسئله ی جنگ از همان ابتدا در کتاب هست، لابه لای ماجرای تپه ی برنج به ما نزدیک می شود. در زمان حال، آدم های نسل بعدی، جنگ را فراموش کرده اند. حتا باور ندارند وجود داشته است. کافکا تامورا، در جنگل، به دو سرباز می رسد که از جنگ فرار کرده بودند و همیشه جوان هستند: نگهبانان ِ سنگ ِ ورودی شده اند. آن جا است که از طریق آن ها واقعیت جنگ را فرا می گیرد. واقعیتی البته هراسناک.
* * *
کتاب لبریز از داستان های کوتاهی از زندگی آدم های دیگر است. اوشیمای دو جنسی ِ کتابدار و هوشینو، راننده ی کامیونی که همه چیزاش را ول می کند تا همراه ناکاتای عجیب باشد که او را یاد پدربزرگ اش می اندازد، دو چهره ی شاخص در این میان هستند، هر کدام داستان هایی جالب برای باز گفتن دارند.
* * *
غرب و فرهنگ، فلسفه و ادبیات غرب تاثیری گسترده بر کتاب دارد. این موضوع انکار نشدنی است. با این حال نکته ی منفی ای برای کتاب نیست. موراکامی، فرهنگ غرب را با فرهنگ ژاپنی پیوند داده و از این طریق کتابی خیره کننده آفریده است. کتابی که هم یک اثر ادبی مهم است، هم خواننده ی عام را به راحتی جذب خود می کند، هم یک روایت تفکر برانگیز است: یک استفاده ی درخشان و پیروز از کلیشه ها، ساده گی و قصه.
* * *
"کافکا در ساحل"
تو نشسته بر لبه ی جهان،
من در آتشفشانی که دیگر نیست.
کلمات بی حروف
ایستاده در سایه ی در.
ماه می تابد بر مارمولکی خفته،
بارش ماهی های کوچک از آسمان.
سرباز ها بیرون پنجره اند،
خود را برای مرگ آماده می کنند.
(ترجیع بند)
کافکا کنار ساحل روی صندلی می نشیند،
انگار به آونگی می اندیشد که جهان را می جنباند.
وقتی قلب تو بسته است،
سایه ی ابوالهول بی حرکت
خنجری می شود که رویاهایت را می درد.
انگشتان دختر مغروق
سنگ ورودی را می جوید، و بیش از آن را.
دامن پیرهن لاجوردی اش را بالا گرفته،
می نگرد ...
به کافکا در ساحل.
(صفحه ی 320 و 321 کتاب.)
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
دوات
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling