« همه چیز هنوز همان دوستت دارم است | Main | مروری بر کتاب «در جبههی غرب خبری نیست» نوشتهی اریش ماریا ریمارک »
بیگانهگی
. . .
شب ماری آمد سراغم و از من پرسید آیا میخواهم با او ازدواج کنم. به او گفتم برایم فرقی نمیکند و اگر او اینطوری میخواهد میتوانیم این کار را بکنیم. میخواست بداند آیا دوستش درم. همانطور که پیش از این جواب داده بودم، گفتم این حرف بیمعنی است اما بدون شک عاشقش نیستم. گفت: «پس چرا میخواهی با من ازدواج کنی؟» برایش توضیح دادم که این کار هیچ اهمیتی ندارد، اما اگر او این طور میخواهد، میتوانیم با هم ازدواج کنیم. به هر حال او بود که این را میخواست، من هم بله را میگویم. بعد اظهار کرد که ازدواج یک چیز مهم است و جواب دادم «نه.» لحظهای ساکت ماند و مرا در سکوت نگاه کرد. بعد حرف زد. فقط میخواست بداند آیا چنین پیشنهادی را از سوی زنی دیگر قبول میکردم، زنی که به همین شکل به او وابسته باشم. گفتم: «طبعا.» بعد گفت نمیداند که دوستم دارد و من هم نظری در این مورد نداشتم. بعد از سکوتی دیگر زیرلبی گفت که آدم عجیبی هستم و بدون شک به همین دلیل دوستم دارد. اما شاید یک روزی هم به همین دلیل از من متنفر شود. ساکت شدم چون چیزی برای اضافه کردن به حرفم نداشتم. بازویم را گرفت، با لبخند اعلام کرد که میخواهد با من ازدواج کند. به او جواب دادم این کار را هر وقت او بخواهد خواهیم کرد. برایش از پیشنهاد رئیس گفتم و ماری به من گفت که دوست دارد پاریس را ببیند. به او گفتم که یک موقعی آنجا زندگی کردهام و از من پرسید که چطور بوده. به او گفتم: «کثیف است. کبوتر دارد و راهروهای تیرهوتار. مردمش هم پوست سفیدی دارند.»
. . .
بیگانه. آلبر کامو. ترجمهی لیلی گلستان. صفحات ِ ۹۸ و ۹۹.
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
دوات
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling
نظرات
رنج دادن دیگران تنها طریق فریب دادن خویشتن است
کالیگولا.آلبر کامو
سالومه | October 30, 2007 05:08 PM
همیشه اونقدر زود دیر میشه که حتی فرصت نمی کنیم به این حرفها بخندیم
من زودتر از تو
یا تو زودتر از من
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
عجله هم که نداشته باشی همه مان می رویم
قول می دم
قول می دم
این لبخندها اگر الان لب باز نکنند روز مبادایی دیگر نیست که به کار بیاییند
باور کن ...
سالومه | October 30, 2007 05:13 PM
سلام دوست خوبم
===
برکه ی مهتاب با غزلی به روز شده است
===
منتظر نقد و نظر ارزشمندتان خواهم ماند
===
شاد و در پناه حق بمانيد
mahdi maaref | October 30, 2007 09:05 PM
آنقدر همیشه مردن بعید است که همه قرارهایمان را می گذاریم برای فردا
امروز بیا
امید فردایم نیست
امروز صیح خواستم بگویم هیچ جبری نیست به جز جبر مرگ
ترسیدم شانه هایت را بالا بیندازی و لبهایت را مثل وقتی کنی که می گویی " چه ترجمه مزخرفی "
شبت بخیر
هنوز زنده ایم و دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را ...
سالومه | October 30, 2007 09:16 PM
این نظرم برای نوشتهء بالاست . نوشتن پایان داستان در یک مقاله ، لو دادن داستان محسوب می شود . آن هم در داستانی مثل « در غرب خبری نیست » که پایان داستان آدم را بهت زده می کند . آن هم در حالی که خواننده تا صفحهء آخر انتظار مرگ راوی را ندارد .
زن روزهای ابری | November 22, 2007 01:10 AM
طبعا!
حوا | November 27, 2007 04:41 PM