« جلوگیری از نشت ِ سولاخهای فرهنگی/ادبی | Main | بیگانهگی »
همه چیز هنوز همان دوستت دارم است
نه خانوم، توان نوشتن ِ نامه را ندارم. توان نوشتن ندارم. اینها را برای چه و برای که مینویسم ... نمیدانم. نشستهام و این سردرد گیج هنوز از دیشب هست. آخر سر هم باید بروم سراغ یکی از آن مسکنهای سفید و آرام بگیرم. جنون دارم. جنون دارم که آرام نگیرم. خود خوب میدانی و باز ...
امروز فکر میکردم که همه چیز سر این مسئله است که من نمیخواهم از کسی هیچ چیزی بخواهم. میخواهم وقتی که هستیم، در کنار هم هستیم، از با هم بودن لذت ببریم، آرام باشیم، هر کس سراش به کار خودش و بعضی وقتها سر بلند کنیم و لبخند بزنیم به صورت هم. من زندگیام این شکلی بوده. دوستهایم این شکلی بودهاند. حفظ استقلال فردی یک شرط اصلی توی رابطههای ما بوده. و حالا ... تو میخواهی که ما با هم باشیم و یک نفر باشیم. و این وسط هزار شرط و شروط پیش میآید و من ... من این شکلی نیستم. من نمیفهمم چرا باید با یک نفر راه نروم یا چرا نباید با فلان دختر دست ندهم یا هزار مثال دیگر که خودت بهتر میدانی. من این چیزها را نمیفهمم. اصلا نمیفهمم. در دنیای من نیست. من غربزدهام. این را که تو حداقل باید خوب بدانی ...
امروز فکر میکردم که تو شدهای فروغ و من این وسط شدهام پرویز شاپور. حالا میدانی فرقاش چیست؟ قبل از اینکه کامیار به دنیا آمده باشد فهمیدم که اشتباه است. زندگی مشترک من با یک نفر (منظورام تو نیستی، هر کسی) اشتباه است. من هوای سفر دارم. یک جا ثابت نمیمانم. نمیتوانم یک کار ثابت انجام بدهم. نمیتوانم. اصلا نمیتوانم. من برای کسی که دوستاش داشته باشم میمیرم. ولی ... ولی یک نفر نیستم. هزار نفرام. و هر کدام یک دنیای خاص خودشان را ندارند. حالا، درست به موقع فهمیدهام که پیش رفتن این مسیر یک اشتباه بزرگ است. خیلی بزرگ. و کنار کشیدم. نه از دوستی، نه از عشق، فقط از زندگی مشترکی که (میتوانست) پیش بیاید. و حالا تمام شده است. تمام شده.
تو نمیخواهی باور کنی. به خودت امیدواری میدهی که من آدم میشوم. نمیشوم. من آدم نمیشوم. چرا همان سفر قبلی که آمده بودم مشهد نگذاشتی همه چیز به همان دوستیای که داشتیم باقی بماند؟ چرا کشیدی تا اینجا ... تا دوباره عذابات بدهم؟ چرا باز نمیگذاری که این مسئله تمام شود. فقط دوستی بماند. دوستی ...
نه خانوم. من حتا آدم چهار ماه پیش نیستم، چهار سال که به کنار. یعنی توی این همه مدت نفهمیدهای که من هر روز عوض میشوم؟ در هر لحظه؟ و انتظار همان مصطفیای را داری که آن همه سال پیش بود ... نه. من تحمل گذشته بودن را ندارم. تحمل حال بودن را هم ندارم. فقط آینده ... فقط ... و این یعنی تغییر. در لحظهلحظه تغییر کردن ... تحمل این چنین آدمی سخت است ... خیلی سخت ...
من هوای سفر دارم. این مدت که رفتهام و جاهایی از ایران را دیدم که عمرا در حالت عادی میرفتم. میخواهم در سفر باشم. برای سالها ... مدتها است که از آدمهای زندگیام فاصله میگیرم. از دوستانام جدا میشوم. آخرین باری که با بچههای دانشگاه شام خوردیم، اساماس زده بودم که این آخرین بار است مرا میبینید. شوخی نمیکردم. من دور از دسترس هستم. نه برای همه. برای خیلیها. این خیلیها نمیخواهم شامل تو بشود. نمیخواهم طوری باشد که دیگر مشهد هم نیایم.
تو دوستام دارم. دیوانهوار عاشق من هستی.
من دوستات دارم. من عاشقات هستم.
ولی توان زندگی مشترک را ندارم. ندارم. نمیتوانم. من آدم دمدمی مزاجی هستم که یک جا بند نمیشود. چه جوری میخواهی خودت را (با این روحیهی آرام) به کسی وابسته کنی که حتا زندگی مشترک را قبول ندارد. تعهد را قبول ندارد. مسئولیت را قبول ندارد. برایش مرزهای استقلال خیلی مهم هستند. میگوید که همه چیز سر جای خودش؛ ولی وارد زندگی خصوصی هم نشویم. تو که زندگی خصوصی را حتا قبول نداری ... با من که همه چیزام را محدود به زندگی خصوصی میکنم ...
خستهام خانوم. خستهام. گفتم بگذار فکر کنم. وقتی که دیدم راضی به دوستی ساده و عشق سادهمان نیستی. حالا برگشتهام و میگویم که نمیتوانم. میدانم اشتباه است. ولی نمیتوانم. مسئلهی تو نیست. مسئلهی کلی است. همان اول هم گفتم که همه چیز مربوط به من است و درون من ... باور نکردی.
نمیخواهم با کسی زندگی کنم.
نمیخواهم مال کسی دارم.
عهد و پیمانی دارم با خدا، باید برایش بجنگم.
باید بجنگم.
تازه اول راه زندگی من است ...
عشق ِ من، هنوز همه چیز همان دوستات دارمی است که دو ماه و هفت روز پیش در گوشات زمزمه میکردم. همه چیز هنوز همان بوسههای تبآلود است و در آغوش کشیدنهای گرم. همه چیز هنوز زنده است. ولی من توان این را ندارم که تو را اسیر خودم بکنم. تواناش را ندارم. هیچ چیزی دروغ نبود. هیچ چیزی دروغ نیست. نه آن روز و نه امروز. ولی ...
دوستات دارم
دوستات دارم
.
.
.
سودارو
2007-10-28
هفت و بیست و یک دقیقهی عصر
پیوست: این پست را در وبلاگ گذاشتم، که کلی است. برای همه است. که فراموش کنید مصطفی وجود دارد. یک سوداروی نویسنده و شاعر و روزنامهنگار را ببینید. همین. واقعا همین.
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
مهستى شاهرخى
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling
نظرات
دوسم داره
دوسم نداره
دوسم داره
دوسم نداره
دوسم داره
دوسم نداره
ولی من دوسش دارم ...خیلی ... خیلی ...
دختر تو | October 28, 2007 09:10 PM
soodi hamine dokhtar....khodeshe...
hamine ke mige
rast mige..
,,
doostet dare..
vali hamine
..
hamnaam | October 29, 2007 07:44 PM