« سودارو در روزنامهی تهران امروز | Main | همه چیز هنوز همان دوستت دارم است »
جلوگیری از نشت ِ سولاخهای فرهنگی/ادبی
خبر خیلی ساده بود: به دستور ِ امکان، کافه کتابهای ِ نشر ثالث و نشر ویستار تعطیل شدند. به کافه کتابهای نشر بدرقه جاویدان، شهر ِ کتاب ِ ونک، شهر ِ کتاب ِ دروس و کتاب روشن نیز گفتهاند درشان را تخته کنند. کافه کتاب ِ نشر چشمه را همان اول که وزیر جدید ارشاد آمده بود، ارشاد کردند و کلا بستند. این وسط با وجود اینکه کافه کتاب نشر ثالث تعطیل شده بود، زدهاند خود ِ کتابفروشی را هم بستهاند. نمیدانم، شاید برای عبرت گرفتن ِ سایرین بوده است.
سه تا گفتوگو در این زمینه را در رادیو فردا بخوانید:
با شهلا لاهیجی در حاشیه تعطیلی کافه کتابهای تهران.
در صورت اجرای حکم تخلیه، تمام کتابهای ویستار را آتش می زنیم.
مشکلاتی که با حذف صندلی کافهکتابها حل میشود.
دیشب که با دوستان نشسته بودیم در جوار تلویزیون که فوتبال پخش میکرد و کامپیوتر که آهنگ غربی پخش میکرد و چند لیوان چایی و انار نمکزده بحث ادبی میکردیم، دو نظریه وجود داشت: یکی میگفت به درک. دومی میگفت بهتر. اولی که خوب میگوید کافههای دیگری در شهر وجود دارد و اگر کافه نشد، خانه هست، دم در بده. دومی میگفت بهتر، چون هر چه سوپاپهای اطمینان ِ جامعه کمتر شود، مردم (کدام مردم؟) متوجه میشوند که کار فرهنگی کردن در ایران چند تا بنبست دارد (یعنی منظور این بود که بابا اصلا مگر به جز بنبست چیز دیگری هم هست؟)
حالا همهی اینها به کنار. من عصبانی هستم. این را از روی لحن ِ مسخرهای که دارم مینویسم میتوانید خیلی راحت درک کنید. اصلا نمیفهمم این کافهها چه جور ضرری میتوانند داشته باشند؟ چند تا نویسنده و شاعر و روزنامهنگار این جور جاها دور هم جمع میشدند، سیگارشان را میکشیدند، قهوه و آبجوی غیرالکلیشان را میخوردند و وراجی میکردند و بعد میرفتند خانهشان. خودم یک بار فقط رفتم کافه ثالث، آن هم با میترا الیاتی و مدیا کاشیگر قرار داشتم که نتیجهی آن قرار شد ستون ثابت من در جن و پری برای مرور و معرفی کتاب. نمیدانم، من که هیچ جور مشکلی ندیدم. آن جا آدمها مست نمیکردند. تریاک نمیکشیدند. به کسی کاری نداشتند. عربده نمیکشیدند. کلا خیلی شیک نشسته بودند، سیگارشان را میکشیدند و حرف میزدند. آرام هم حرف میزدند مزاحم میزهای کناری نباشند.
مگر اینکه بخواهم عینک بدبینی بزنم به چشم و بگویم مشکل در اینجا است که اصلا قرار نیست به هیچ شکلی تحمل شویم. میشود همان بیانیهی «ما نویسندهایم» که فکر کنم دوازده سال پیش (یا همان حدودها) بود که منتشر شد و تمام امضا کنندهگاناش تشریف بردند یک جاهایی یک چیزهایی برایشان اتفاق افتاد و بعد چند نفری خیلی حول کرده بودند، بعد از آن یک جاها، رفتند یک کم بیمارستان هم بستری شدند. یعنی همان پاییز نحس که محمد مختاری را گرفت و محمد جعفر پوینده را و آن زوج پیر خانهنشین را. یعنی کلا به ما به شکل یک سری سوراخهایی در دیوارهای کشیده شده به جامعه نگاه میشود که باید جلوی نشتشان را گرفت. مگر نه این سوراخها میشوند سولاخ و حالا بیا درستاش کن.
شاید هم قرار است کل مشکلات ِ بیکاری که هست و گرانی و آشفتگیهای روانی مردم ِ محترم ِ ایران را با بستن این کافهها یک شبه حل کنند. اگر حل شود که مگر من و شما بخیل هستیم. به درک. اصلا بست مینشینیم در خانه، به شغل شریف قالیبافی میپردازیم که یک هنر به شمار میرود (و مثل نویسندگی و شاعرهگی و روزنامهنگاری، فساد و لحو و لعب نیست) و به جای اینکه چشمهایمان در کلمات کور شود؛ در گرههای قالی کور میشود، حداقل یک چیزی از توی این چشمها در میآید که باعث وحشت کسی نمیشود.
نمیدانم. خیلی عصبانی هستم. نشستهایم کار میکنیم. زندگی میکنیم. کتاب که به زحمت مجوز میگیرد. کافه هم که خدا را شکر دیگر بسته شد (حداقل پول کمتر خرج میشود.) روزنامه و مجلهها هم که یک جوری خیلی کم شدهاند. سینما هم خدا را شکر دارد ورشکسته میشود. سرباز هم که هستی، نمیتوانی ویزا بگیری گورات را گم کنی بروی آن ور به زبان انگلیسی فساد فرهنگی داشته باشی (از نوع شعر و رمان و کافه و قهوه و سیگار.) خوب، این وسط چی کار کنیم؟ هوووم؟ آدم حسابی که نیستیم که بشود در یک اداره خفهاش کرد. خل و چل هستیم. لطفا یک نفر بیاید یک راه چاره ارائه بدهد. هم ما ممنوناش خواهیم بود (و مدیوناش) و هم ادارهی اماکن یک نفس راحت میکشد؛ میتواند برود به سراغ طرح مبارزه با اراذل و اوباش. بد میگویم؟
نمیدانم. اصلا نمیدانم و خیلی عصبانی هستم. خیلی زیاد. بعد از مدتها دارم یک سردرد مزخرف میگیرم. خدا به دادم برسد.
...
سودارو
2007-10-27
هفت و پنجاه و هفت دقیقهی شب
این پست سیاسی نیست. این پست فقط عصبانی است. لطفا جدی نگیرید.
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
مهستى شاهرخى
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling
نظرات
shoma bayad hamun kafeye tu london ke pishbini kardi mibinim hamo beri beshini harchi mikhay harf bezani...
irane aziz o ziba zanjir haye talaeeye mohkami darad jenab!!!!
hamnaam | October 28, 2007 02:49 PM