« معرفی چند کتاب | Main | جلوگیری از نشت ِ سولاخهای فرهنگی/ادبی »
سودارو در روزنامهی تهران امروز
روز پنجشنبه، سوم آبان ماه ۱۳۸۶، روزنامهی تهران امروز، مطلبی که قرار بود با ترجمهی من، در مورد نویسندهی جامائیکاییاصل مقیم انگلستان، در شرق منتشر شود (ولی شرق توقیف شد و ماند) را بالاخره منتشر کرد. البته بخشهایی از متن چون باید در صفحهبندی جا میشود (هزار هشتصد کلمه فقط میخواستند) حذف شد. متن کامل ترجمهی من را در ادامهی این پست بخوانید. برای خواندن نسخهی آنلاین متن در سایت روزنامهی تهران امروز، اینجا را کلیک کنید. نسخهی چاپی و نسخهای که اینجا میخوانید، با هم متفاوت هستند. فکر کنم هر دو را ببینید بد نباشد.
سودارو
2007-10-26
پیوست: باز هم مشهد هستم، برای یک مرخصی اجباری که بهمان دادند. جن و پری را که دیدید. یک ستون ثابت معرفی کتاب گرفتهام در روزنامهی تهران امروز (دو بار در هفته قرار است منتشر شود) و یک ستون ثابت یک صفحهای هم در ماهنامهی پیام ِ باران دارم. اگر کتاب خوبی دارید که دیده نشده، حتما یک نسخهاش را به من برسانید. فعلا ایمیل من مطمئنترین راه تماس گرفتن با من است. ممنون میشوم.
زندگی در یک نگاه
آندریا لِوی، در ۱۹۵۶ در خانوادهای مهاجر به دنیا آمد و در شمال لندن، توسط والدین جامائیکاییاش بزرگ شد. مدرسه را با گرفتن نمرهی تجدیدی از ادبیات گذراند. در مایدالسکس پولی، طراحی و بافت پارچه خواند. با همکاراش بیل میبیل ازدواج کرد و دو دختر خواندهی جوان دارد. لِوی در لندن زندگی میکند. سالها برای بخش طراحی لباس ِ بیبیسی و خانهی تئاتر سلطنتی کار کرده است. اولین رماناش «تمام چراغهای خانه میسوزند،» را در ۱۹۹۴ منتشر ساخت که در لیست ِ بلند ِ جایزهی اورنج قرار گرفت. رمان ِ «هرگز دور نبودن از هیچجا» را در ۱۹۹۶ و سومین رماناش، «میوهی لیمو» را در ۱۹۹۹ منتشر ساخت. آخرین رماناش «جزیرهی کوچک» در سال ۲۰۰۴ منتشر و در همان سال برندهی جایزهی ادبی اورنج، جایزهی ادبی کتاب ِ سال ِ ویتبِرد و جایزهی نویسندهی کشورهای مشترکالمنافع شد. این کتاب همچنین جایزهی «بهترین ِ بهترینهای» اورنج را هم از آن ِ خود کرده است. هنوز اثری از او به زبان فارسی منتشر نشده است. برای اطلاعات بیشتر به سایت ِ رسمی خانوم لِوی مراجعه کنید: http://www.andrealevy.co.uk
فرزند ِ امپراطوری
روزنامهی گاردین. ۳۱ ژانویهی ۲۰۰۴؛ به فاصلهی یک هفته بعد از انتشار جزیرهی کوچک
پیدا کردن ِ خانهی ِ آندریا لِوی سخت بود. رانندهی تاکسی نگه داشت و نقشهاش را چک کرد. ما در شمال لندن بودیم، بخشی از شهر که خیلی خوب نمیشناختم. یادداشتهایم را مرور میکردم: "آندریا لِوی، متولد ۱۹۵۶؛ پدر با کشتی ِ اِمپایِر ویندراش در ۱۹۴۸ وارد انگلستان شد؛ مادرش در جامائیکا برای معلمی آموزش دیده بود؛ فعالترین رمان نویس ِ زن ِ سیاه پوست ِ بریتانیا؛ مادر خواندهی بچههای همسراش؛ در بخش ِ لباس بیبیسی کار کرده؛ رُک حرف میزند؛ بعضی وقتها «توفانی» توصیف شده؛ جایی خواندم که قصد دارد کاری کند تا تصویراش را در گالری تصویرهای ملی یا چنین جایی، قرار بدهند؛ خودش را «عزلتنشین ِ معاشرتی» مینامد؛ مصمم."
مصمم بودن در هر سه رمان ِ قبلی لِوی وجود دارد - «تمام ِ چراغهای خانه میسوزند»، « هرگز دور نبودن از هیچجا » و «میوهی لیمو». هر کتاب، رویداد شمار سفر یک زن ِ انگلیسی ِ سیاه پوست به سمت ِ خودش است، در سرزمینی که همیشه حضور او را قبول نمیکنند. شخصیتهای نوشتههای لِوی، خیلی زیبا، واقعا موفق یا کاملا تراژیک نیستند؛ آنها تحت شرایطی عادی زندگی و روند عادی زندگی را دنبال میکنند. ما آنها را خوب میشناسیم. آنها خودمان هستند. نوشتههای لِوی درست به اندازهی تونی پارسونز یا نیک هورنبای، انگلیسی است. از رئالیسم جادویی در آثاراش استفاده نمیکند – فقط آدمهایی که، از حادثههای و نمایش نژادشان سالم بیرون آمدهاند – آدمهایی که میتوانستند اصلا دیده نشوند، در کتابهای او وجود دارند. نثر او اول شخص، مستقیم، غمانگیز و همراه با طنزی فریبکار است. نوشتههایش مسحورکنندهاند، چون هیچ نوع ترفندی در آنها به کار نرفته است. با هر رمان، صدای نویسنده واضحتر و مشخصتر شده است.
لِوی میگوید، "در میوهی لیمو، جایی هست که من به سراغ ِ شجرهنامهی شخصیت اصلی رمان، فی، میروم. کار سخت ِ این کتاب، جمع کردن شهامتام و رفتن سراغ ِمامان برای این بود که آیا ممکن هست که لطفا، لطفا، با من دربارهی کودکیاش حرف بزند. قبلا هیچ وقت این کار را نکرده بودم. این به نظر خیلی عجیب میآید، اما به عنوان یک خانواده، ما هیچ وقت چنین کاری نکرده بودیم. مامانم موافق بود. ما چند تایی کاست ضبط کردیم. فکر میکردم: «باید خودم را بگذارم جای ِ مامان.» لِوی مکث میکند و چشمهای تیزبین و سیاهاش را به من میدوزد. «اذیتم میکرد که مامان ِ بیچاره را مجبور به چنین کاری کرده بودم. گناه او نبود که من شروع به نوشتن کرده بودم. خیلی عصبی و مضطرب بودم، که نکند دارم روی چیزهایی که مامان دارد میگوید، قضاوت میکنم. فهمیده بودم که بعضیها، نسبت به حضورشان در کتابهایم حساس هستند – میدانید، تجربههای بچگی یک نفر را برداری و توی زندگی یک نفر دیگر قرار بدهی – اما از لحظهای که شروع به منتشر کردن نوشتههایت بکنی، خانوادهات را به جاهایی میبری که خودشان نمیخواهند. میدانستم که مامان ِ بیچارهام، بعضی وقتها دوست داشت من خفهخون میگرفتم."
جدیدترین رمان لِوی، «جزیرهی کوچک»، داستان دو زوج است – یک زوج سیاه، یک زوج سفید – که میبینند امپراطوری برایشان یک سرنوشت ِ یکسان در نظر گرفته است. در این برداشت، این رمان نقطه عطفی در برابر اثر قبلی اوست. کتاب، در زمان و مکان به حرکت در میآید و به گذشته و حال میرود و بر میگردد: نمایشگاه ِ امپراطوری، درست قبل از شروع جنگ؛ جامائیکا در طول جنگ؛ درجه داران نیروی هوایی جامائیکایی در انگلستان؛ کلکته روز بعد از پایان جنگ؛ اِرل کورت، ۱۹۴۸.
لِوی میگوید، "احساس کاملا متفاوتی در مورد این رمان دارم،" چایی را در یک اتاق کار تمیز، در خانهای که با همسرش بیل – یک گرافیست – در آن زندگی میکنند، تعارف میکند. "اول از همه، میخواستم یک داستان بزرگ تعریف کنم. یک عالمه تحقیق روی این کتاب انجام دادم. به اندازهی یک کتاب دیگر مواد آماده دارم. نوشتن این کتاب، چهار سال و نیم طول کشید و عاشقاش شدهام. کتابهای قبلیام، که آنها را هم خیلی دوست دارم، داستانهای شخصیتری بودند. الان احساس میکنم که بیشتر اهل سیاست شدهام، اما هنوز هم اول از همه به سراغ زندگی فردیام میروم. سال ۱۹۴۸، به یکی از آن مظهرهای بزرگ تاریخی تبدیل شد [جنگ جهانی دوم در این سال تمام شد]، یک دلیل اینکه من زمان ِ رمان جزیرهی کوچک را در این سال قرار دادم. بعد یک مستند خوب در مورد ویندراش، چند سال تولید شد و این جوری من هم فکر کردم، «خوبه، میشود رویش کار کرد». و در همان زمان، ۱۹۴۸ شخصی هم بود. سالی که بابا اینجا آمد. من با مامان در مورد خاطراتاش صحبت کردم و با مادرشوهرم هم در مورد جامعهی معدنچیهای شمال حرف زدیم. و بعد فکر کردم، چی میشد اگر این دو تا آن سال به هم میرسیدند."
چیزی شبیه به این در رمان چیده شده است. در اولین ملاقاتشان در رمان، کویینی، دختر یک مزرعه دار انگلیسی، هورتِنس، یک مهاجر جامائیکایی را ورانداز میکند: «زنهای رنگین پوست زیادی اینجاها نمیبینی. من اون پیرهاشون را، با ماتحتهای گنده اندازهی یک اتوبوس دیدم، ولی هیچ وقت یک جوان کمر باریک این دور و برها نبوده.» هورتِنس به کویینی میگوید: «زن ِ انگلیسی هنوز حتا وقتی که وارد راهرو شده بودم، به من خیره بود، نگاهاش طوری دنبالم میکرد که انگار اصلا چشمهای خیرهاش را نمیبینم ... فکر میکردم وقتی رُک بهش بگویم، چشماش را از من برمیگرداند و دنبال کارش میرود.»
دو جریان در کار و زندگی ِ لِوی وجود دارد. یکی درون مایهی دوگانگی است، دو زندگی را در یک زمان گذراندن. دیگری خانواده است، که کارهای اعضایشان شالودهی رمانهای او است. خانواده هم یک درون مایه و هم یک استعاره است – داستان یک خانوادهی جامائیکایی در لندن و استعارهی امپراطوری: خانوادهی بزرگ، که به یک تصویر دروغ مبدل میشود و به نوعی، ویرانگر هم هست.
هورتِنس، یکی از چهار شخصیت اصلی رمان، با قلبی شکسته به کشور در هم ریخته فرار میکند. در صحنهای قوی در کتاب، او به عشق ِ یک طرفهاش در طول یک توفان در جامائیکا پناه میدهد. عشقاش مزاحم یک زن سفید پوست میشود. هورتِنس، در حال تماشای آن دو در آغوش هم، متوجه میشود که «هر حرکتی آن دو را به هم نزدیک تر میکرد، تا وقتی که سایههایشان بر دیوار، شکل ِ یک قلب به خود گرفت. و توی آن لحظه میخواستم مثل انفجاری از میان اتاق بگریزم، از بین پنجرهها بوزم، دیوارها را خراب کنم. به آغوش مطمئن ِ تندباد پناه ببرم.» با رسیدن به انگلستان، هورتِنس باور دارد که حق با او بوده، طوری که بار آمده رفتار کرده است. با تمام اینها، میآید و میبیند که یک نفر صدایش میزند: «سیاهه رو.» لِوی میگوید: «مامانم طوری حرف میزد که انگار واقعا باور داشته که انگلیسی است.»
والدین لِوی، به نوعی، همیشه در کتابهایش هستند – وینستون و بریل در اولین کتاب، نیوتن و رز در دومی، میلدِرد و وید در سومین. و حالا هورتِنس و گیلبرت در جزیرهی کوچک. همهی آنها شخصیتهایی سختکوش و پیچیده هستند. زندگی در انگلستان برای آنها، تجربهای تکاندهنده است. لِوی میگوید: این چیزی است که هنوز هم میتوان در نسل اول مهاجران یافت. در کلام ِ او، آنها هنوز در زندگی ِ کشوری دیگر «تلوتلو» میخورند.
"بابا با اِمپایِر ویندراش آمد. مامان شش ماه بعد. اونها در جایی مثل اِرل کورت ِ توی کتابم، ساکن شدند. این قبل از تولد من بود."
یک عکس از والدین لِوی، از آن روزهای اول، توی اتاق هست. آنها واقعا ذاتاً شیک، مصمم، مثل دو مدل ِ عالی بودند که دارند لباس جدیدی را امتحان میکنند؛ با خونسردی به دوربین خیره شدهاند. آنها طوری لباس پوشیدهاند که انگار همه باید همین شکلی لباس بپوشند و با خودشان زیبایی خیرهکننده و ظرافت را به کشوری آوردهاند که در جنگ زیر و رو شده است. لِوی سرش را تکان میدهد و میگوید: "نادیده گرفتن این مسئله غیرممکن است که بر خلاف ِ آفریقا و هند، کارابینها تبعهی انگلستان بودند. هورتِنس طوری تربیت شده بود که انگلیسی باشد. طور خاصی صحبت میکرد و برایش شوکآور بود که چقدر لندنیها با خودشان بد رفتار میکنند. آمده بود به همسرش ملحق شود، گیلبرت، در انتظار خانهای با یک باغ انگلیسی دوست داشتنی. این، بعد از همهی اینها، حقاش هم بود."
"والدینام از طبقهی «رنگین پوست»های جامائیکا بودند. ما جامائیکاییهای سفید، جامائیکاییهای سیاه و جامائیکاییهای رنگین پوست داریم. رنگ پوست مامان بابا روشن بود. آنها در عمل، دو رگه بودند. آنها با این عقیده به انگلستان پا گذاشته بودند که رنگ پوست نشان دهندهی طبقهی اجتماعی است. آنها الزاما پول یا تحصیلات نداشتند، اما چون یک جوری نزدیکتر به نژاد سفید به حساب میآمدند، این برایشان به نوعی غرور تبدیل شده بود." لِوی آرام میخندد: "مامان بابا آمدند اینجا و شگفت زده از کشف این که آنها را سیاه حساب میکنند. فکر میکردند که مردم مثل سفیدها بهشان نگاه خواهند کرد. این حالا خیلی مضحکه، اما میتواند یک درگیری واقعی توی یک خانواده ایجاد کند. من طوری بزرگ شدم که میدانستم اوضاع کاملا متفاوت است. من هیچگونه دلیلی برای غرور نداشتم. اگر کسی نمیخواست چون من سیاه هستم، با من دوست باشد، خوب نمیخواست."
"- «سیاه» - این کلمه هیچوقت توی خانهی ما استفاده نمیشد. اگر هر جور تنش ِ نژادی پیش میآمد، مامان بابا فقط میگفتند، «اوه، بهشون بگو این قدر احمق نباشند.» یا یک چیزی شبیه به این. حتا یک بار هم نگفتند، «هی، برو پیششان، تو هم به اندازهی آنها خوبی.» همیشه جمله همین بود: «فقط سرت را بانداز پایین.»"
اصلا مهم نبود به نظر والدین لِوی چقدر پوستشان سفید باشد، هنوز آنها را به عنوان تنها ساکنان سیاه ِ مجتمع مسکونیشان در نزدیکی آرسنال میشناختند. وقتی یک دختر آمریکایی به مدرسهی لِوی آمده بود، همه مشتاق بودند تا همه چیز را در مورد او بدانند. آنها نمیخواستند چیزی در مورد آندریا بشنوند. او، مثل گیلبرت در جزیرهی کوچک، احساس میکرد، «چه طور انگلستان مرا نمیشناسد؟»
"خیلیها از من میپرسند که در مورد سیاه بودن در انگلستان، چه جوری فکر میکنم. اگر کسی میخواهد بداند من چه جور فکر میکنم، خوب کتابهایم هست. من خیلی نگران این هستم که به یک کارشناس سیاسی تبدیل شوم و همه چیز به طعنه زدن کاهش پیدا کند." مکث میکند و به آرامی از چایاش مینوشد. او در مورد تبلیغ برای کار خود، مردد است. "شما سالها مجذوب کار خودتان میشوید، بعد مسئلهی پول پیش میآید. تمام این حرفها واقعا بی ارتباط به کارهای من هستند. مثلا یک نفر مثل فیلیپ لارکین، حالا که من میدانم او واقعا چه جوری فکر میکند، باید بتوانم از خواندن کتابهایش لذت ببرم؟ یعنی قبلاش نمیتوانستم؟ اما، در آن سوی ِ دیگر، من ممنون ِ دیوید هاکنِی هستم که به ما نشان داد که بزرگان گذشتهی ما یک آیینه ترسیم کردهاند. که آنها، خودشان، انسان بودهاند."
لوی را «توفانی» توصیف کردهاند؛ اما تطبیق این با زنی که به آخرین کتاباش، با شیفتگی، به چشم بچهاش مینگرد، سخت است. کتابهایش واقعا بچههایش هستند. "از پنج سالگی میدانستم که نمیخواهم بچه دار شوم. نمیدانم چرا. حدس میزنم دوست داشتم بابای بچه باشم، نه ماماناش؛ شاید یک نفر بتواند این مسئله را برایم تحلیل کند. بچههای بیل از وقتی پنج، شش ساله بودند، توی زندگیام هستند. حالا توی دههی سوم عمرشان هستند و من تجربهی بچه داشتن را با آنها گذراندهام. مهمانی توی هال و تمام این چیزها. نمیدانم آیا اینها میتواند جلوی نویسنده بودن کسی را بگیرد یا نه. نمیدانم."
برای شروع، لِوی میداند که اصلا قصد نویسنده شدن را نداشت. اما لحظهای که تصمیم گرفت تا نویسنده باشد، «تشنه، تشنه، تشنه بودم.» یک دورهی آموزشی گذراند، اولین کتاباش را نوشت، یک کارگزار پیدا کرد، از رد شدن کتاباش رنج برد، اما این اهمیتی نداشت. به جایی رسیده بود که باید داستان خودش را میخواند، زندگیاش و زندگی آدمهایی مثل خودش را میخواست وارد رسم و رسوم زندگی اینجا کند. او واقعا دلش میخواهد که تصویرش را در گالری تصویرهای ملی قرار بدهند – البته این، او میگوید: «فقط یکی از جاهطلبیهای من است، مثل اینکه میخواهم خاکسترام را در طول بخش بالایی ِ خیابان ِ آزلینگتون پخش کنند.» نوشتن یک راه درک این بود که او کیست، چیزی که همیشه از آن مطمئن نبوده است.
"یک بار در یک سازمان داوطلبی کار میکردم که کارشان مربوط به آگاهی دادنهای نژادپرستی بود. ما تمرینی داشتیم که در آن به دو گروه سفید و سیاه تقسیم میشدیم: ظالم و مظلوم. یادم هست در صحبت با مسئول آموزش، از عبارت ِ «دو رگه» استفاده کردم. همان جا به من گفتند که نباید از این عبارت استفاده کنم، چون توهین آمیز است. از شنیدن این حرف سرم گیج رفت. فکر میکنم شروع کردم به نوشتن، چون یک دوگانگی عجیب در زندگیام وجود داشت."
مفهوم ِ دوگانگی ما را به جریان دیگری بر میگرداند که در کارهای لِوی هست، درون مایهی دوگانه بودن. جلد ِ جزیرهی کوچک تکان دهنده است: دو زن ِ زیبا، یکی سفید، یکی سیاه، پشت به هم ایستادهاند، پشت سر ِ آنها تصویری از سنت پل، مقدس و تصویری از برج اکسو، سکولار وجود دارد. هر دو خودخواه و مغرور هستند، یک قد و اندازه دارند. نزدیک آنها دیواری است که با یک بمب خراب شده، یا دیواری که دارند بازسازیاش میکنند.
لِوی، یک دختر دو قلو است: هم اهل هند غربی و هم اهل انگلستان. در هر کدام از رمانهایش، او در طول این زندگی دو گانه کار میکند و تصویر می سازد. به گذشته و آینده مینگرد، به کشور پیشین و کشور حال، به دو مفهوم خانه، واقعیت هم بچه و هم یتیم امپراطوری بودن. "وقتی جوانتر هستی، باور داری که همه چیز را میدانی، اما همین که پیرتر میشوی، فکر میکنی: هووم، من چیزی نمیدانم."
برای من، قویترین شخصیت رمان جزیرهی کوچک، برنارد است، یک «نژادپرست،» مردی که هیچ وقت نمیتوانست مردمان سیاه را در منطق ذهنی یا زندگیاش تحمل کند. بعد از جنگ، او به انگلستان بر میگردد و این بازگشت را به «آب رفتن» توصیف میکند. به جایی که «سکوت تنها مایهی تسلی و آرامش بود.» لِوی برنارد را با همدردی خیرهکنندهای تصویر میکند، به این مرد درهم ریخته صدایی در رماناش میدهد. انگلستان را از میان چشمان او میبیند، یک قدم بزرگ، که بعضی منتقدان در این مورد ممکن است بگویند که لِوی فضایی به دشمناش داده است. لِوی میگوید، از بین تمام شخصیتهای رمان، «برنارد کسی است که خیلی سختی میبیند. وقتی شما الان فکر میکنید که ما دچار مشکل ِ «پلیسی» بودهایم؛ مردهایی مثل برنارد اصلا به نظر نمیآیند. شما به کشور برگشتهاید و دیگر اصلا مهم نیستید، چون هر چیزی که آن بیرون بودهآید، برای شما مهم بوده. آن بازگشت و حس زیادی بودن، باید سخت بوده باشد.»
"من خودم را یک نویسندهی زن ِ سیاه مینامم، چون «سیاه» و «زن» دو عدسی هستند که از میان آنها به کنکاش خودم و بقیهی انسانهای مثل خودم میپردازم. اما بعضی وقتها اگر شما از این عبارت استفاده کنید، دیگر نویسندههای سیاه ِ اغلب جوانتر، آن را نوعی جداسازی فرض میکنند. برای من مسئله دقیقا برعکس این است – به من راهی به جریان اصلی تاریخ انسانها باز میکند. من در درک ِ خودم، «سرزمین کشف نشدهی» هملت را دارم، که مرگ نیست، بلکه راه دیگری برای نوشتن در مورد زندگی است. زنان ِ سیاه و زندگیهای ما داستانی است که من بارها و بارها، دوباره مرور میکنم، هر بار با رسانه و روشی متفاوت. برای من، هر نویسندهی واقعا خوب، فقط یک داستان برای بازگو کردن دارد.
لِوی با من موافق است: "گفتن همه چیز در یک جمله خیلی سخت است. در پایان، کل این فرآیند، سعی برای رسیدن به یک درک است. به عنوان مثال، من فقط میخواهم برنارد و کویینی را بشناسم. میخواهم بدانم چرا والدینام به این کشور آمدند. و توی این کشور آنها کی بودند. هنوز دارم جستجو میکنم. چون هیچ کس دیگری قرار نیست داستان من را بازگو کند."
* * *
این بخش را اصلا برای روزنامه نفرستادم. به نظرم ضعیف میآمد. در هر صورت، جا هم کم داشتیم.
ادبیات مهاجرت از نوع ِ انگلیسی
سید مصطفی رضیئی (سودارو)
Soodaroo@gmail.com
اول – دنیا کوچک شده است. آدمها از جاهایی که فکرش را هم نمیکنی به هم میرسند. اولاش سخت است، زندگی در کنار آنهایی که نمیشناسی (یا فکر میکنی میشناسی، ولی داری اشتباه میکنی) و گذران روز در دنیایی جدید. آن هم وقتی سیاه پوست به حساب بیایی و در انگلستان، در جامعهای بخواهی زندگی کنی که عادت ندارد سیاهان را ببیند. هزاران نفر بعد از پایان گرفتن جنگ جهانی دوم به انگلستان مهاجرت کردند: از جملهی والدین آندریا لِوی که با اولین کشتی مهاجرها به این سرزمین یخ بسته، مهآلود و گران وارد شدند. حالا سالها گذشته است و دخترشان یکی از مشهورترین نویسندههای انگلستان است. چندین جایزهی ادبی معتبر برده و دو نماد قدرتمند ِ ادبیات امروز را به نام خود دارد: زنان و سیاهپوستان. آندریا لِوی یکی از مشهورترین نویسندگان ِ ادبیات مهاجرت در انگلستان ِ امروز است.
دوم – داستانهای لِوی درد ِ مشترک مهاجرت را بازگو میکنند. «تمام چراغهای خانه میسوزند،» داستان پدر آنجلا است که برای «فرصتهای بهتر» در ۱۹۴۸ سوار بر کشتی اِمپایِر ویندراش از آمریکا به انگلستان مهاجرت میکند. شش ماه بعد از رسیدن پدر، مادرش هم به خانهی او (تنها یک اتاق در اِرل کورت) ملحق میشود. بیست سال بعد و وقتی چهار فرزند دارند، آقای جکوب بهشدت بیمار میشود و با کمکهای سرویس سلامت ملی روزگار میگذراند. آنجلا، جوانترین دختر او، سعی دارد به مادرش در گذران روز کمک کند و خودش را مسحور مرور خاطرات گذشته مییابد، روزهایی که در مجتمع ساختمانی هایبِری گذشته است.
«هرگز دور نبودن از هیچجا،» دومین رمان لِوی، داستان دو خواهر مهاجر در اواخر ِ دههی ۱۹۷۰ است که در انگلستان، در یک خانه بزرگ میشوند، به یک مدرسه میروند و فرصتهای مشابهای پیدا میکنند، اما زندگیشان مسیرهای متفاوتی پیدا میکند. کتاب به بررسی هویت سیاهان ِ مهاجر در یک سرزمین بیگانه میپردازد.
«میوهی لیمو» در دنبالهی رمانهای پیشین است: فی، یک دختر انگلیسی از پدر و مادری متولد کارائیب است که از جامائیکا سوار بر قایق شرکت موز به انگلستان مهاجرت کردهاند. رفتارهای فی و زندگی مدرن او همراه دوستاناش، نظر پدر و مادرش را عوض کرده و آنها تصمیم میگیرند تا برای زندگی دوران بازنشستگی به جامائیکا بازگردند. درست در این زمان فی، بعد از شکست کاری در بخش لباس ِ بیبیسی، دچار آشفتگی روانی میشود؛ و خانواده تصمیم میگیرند که او را برای تعطیلات به جامائیکا، پیش عمه کارول بفرستند. داستان بین روایت زندگی فی در انگلستان و داستانهای مرتبط با اعضای خانوادهاش که توسط عمهاش تعریف میشوند، در رفتوآمد است. وقتی رمان تمام میشود، فی خیلی چیزها در مورد گذشتهاش میداند و دیگر از سیاه بودن خودش ترسی ندارد.
«جزیرهی کوچک» بیشک بهترین و سرگرمکنندهترین و تکاندهندهترین رمان ِ آندریا لِوی است: در ۱۹۴۸، انگلستان دارد خودش را از جنگ دور میکند. اما در پلاک ِ ۲۱ خیابان نِوِرن در لندن، درگیری تازه شروع شده است. همسایههای کویینی بِلاف از اینکه او دارد خانهاش را به مستاجرهای جامائیکایی اجاره میدهد، چندان دل خوشی ندارند؛ اما کویینی نمیداند که کی ممکن است همسراش از جنگ بازگردد و اینکه اصلا باز خواهد گشت یا نه. به پول اجارهی خانهها احتیاج دارد. گیلبرت جوزف یکی از هزاران جامائیکایی بود که به نیروی هوایی سلطنتی انگلستان ملحق شد تا علیه هیتلر بجنگد. بازگشت به انگلستان به عنوان یک شهروند عادی، او را با سرزمین عجیبی روبهرو میکند. در اوج ناامیدی به یاد دوستی زمان جنگ با کویینی میافتد و در خانهاش را میزند و مستاجر او میشود. همسر گیلبرت؛ هورتِنس، هم آرزوی ترک جامائیکا و آغاز یک زندگی تازه در انگلستان را داشته است. اما وقتی که به همسرش ملحق میشود؛ از دیدن لندن ِ فقیر، ویران و خیلی متفاوت با شهر آرزوهایش، شوکه میشود. حتا گیلبرت هم مردی نیست که او میخواسته است. همهچیز وقتی بدتر میشود که همسر کویینی، بعد از جنگ به خانه باز میگردد.
سوم – آندریا لِوی وابسته به نمادهای ادبیات امروز جهان انگلیسی زبانها است: کتابهای نسبتا قطور، روایتی ساده، رئالیسم محض و جریان ِ سیال ِ ذهن که خیلی ساده فقط در جابهجایی زمان و مکان در طول فصلهای رمانها خودش را نشان میدهد (هر فصل در رمان «جزیرهی کوچک» مال یک زمان و یک مکان است و داستان آن را یکی از چهار شخصیت اصلی روایت میکند.) آندریا لِوی به سادهترین شکل ممکن داستاناش را میگوید. تنها چیزی که کتاب را سخت میکند، لحجههایی است که در کتاب وجود دارند. آندریا لِوی از خودش، گذشتهاش، هویتاش، سیاه بودناش و زندگیاش وحشتی ندارد. آزاد مینویسد و خواننده را با درگیریهای ذهنی مردمان مهاجر آشنا میکند. قلم او درخشان است. او تبحر خاصی در تصویرسازیهای تکان دهنده و استفادهی موثر از دیالوگ دارد. آندریا لِوی یکی از بیشمار نویسندگانی است که باید شناخت و از نوشتههایش لذت برد. او واقعا یک مهاجر است که کاملا در قالب انگلیسی خود، جا باز کرده است و الان یک آدم مهم است: به انگلیسی زندگی مهاجران را مقابل چشمهای جهانیان قرار داده است.
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
دوات
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling
نظرات
to eftekhare maee!!!!
hamnaam... | October 26, 2007 09:57 PM
ممنون جناب. نظر لطف تان است
Soodaroo | October 27, 2007 07:17 AM