« Homophobia is so gay | Main | سرباز سودارو »
کتاب ِ تردید
«و به موسی کتاب آسمانی دادیم و از پی او پیامبران فرستادیم؛ و معجزات آشکاری به عیسیبنمریم بخشیدیم و او را به روحالقدس یاری دادیم؛ پس چرا هرگاه که پیامبری احکامی برخلاف دلخواه شما برایتان آورد، سرکشی کردید، آنگاه گروهی را دروغگو انگاشتید و گروهی را کشتید؟»
قرآن. سورهی بقره. آیهی ۸۷. ترجمهی بهاءالدین خرمشاهی
* * *
یک دلشوره هست. یک دلشوره از یک جایی که نمیدانم. توی اتاق سرک میکشم و تمام کتابها در آرامش ابدیشان دارند خروپوف میکنند. کتاب ِ «حمید مصدق» روی دستهی مبل دراز کشیده. کتابهای امیلی نوتروپ کناراش هستند. کاغذها ... فیلمها ... همه چیز آرام است.
دلشوره هست.
فکر میکنم که شیر گاز را بستهام؟ همهی خاطرات منگ میگویند شیر گاز بسته شده. باور نمیکنم. راه میروم. مینشینم. میایستم. باور نمیکنم. یک چیزی نگرانام میکند. (ساعت ده شب است.) لباس میپوشم. از خانه بیرون میآیم.
هوای بیرون مثل بهشت است.
شهر خلوت.
میروم، کلید میاندازم، سوار آسانسور میشوم، خانه ساکت است. سرک میکشم میان اتاقها. میان راهروها. میان سایهها. همه جا را نگاه میکنم. تمام شیرها را کنترل میکنم. همه چیز آرام است. آرام و ساکن. سوار آسانسور میشوم. در را باز میکنم. شهر قرمز است. شهر نسیمهای تازه دارد.
* * *
«باطل اباطیل. همه چیز باطل است. انسان را از تمامی رنجهایش در زیر آفتاب چه حاصل است؟ نسلی میرود و نسلی میآید و زمین تا ابد پایدار است. آفتاب برمیآید و آفتاب غروب میکند و به جایی که از آن برآمد میشتابد. باد به جنوب میرود و به طرف شمال دور میزند، دورزنان دورزنان میرود و باد به مدار خود برمیگردد ... جمله رودها به دریا جاری میشود اما دریا پر نمیگردد ... همه چیز پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمیشود و گوش از شنیدن سرشار. آن چه بوده است همان است که خواهد بود، و آن چه شده است همان است که خواهد شد؛ و زیر آفتاب هیچ چیز تازهای نیست.»
کتاب مقدس. کتاب جامعه. از روی بریدهی اول رمان ِ «شاهدخت سرزمین ابدیت»
* * *
چشمهایت غرق در یک نگرانی است. چشمهایت را میبوسم. آرام نمیشوی. نشستهای غمگین نگاه میکنی به تصویر تلویزیون. به تصویر نگاه نمیکنی. چیزی درونات پر میکشد ... چیزی درونات بهم ریخته. حرف میزنم. سوال داری. چند صفحه سوال کتبی داری.
باید شفاهی جواب پس بدهم.
دستام را میان دست گرفتهای.
جواب پس میدهم. حرف میزنم. حرفها را گوش میکنی. میزنیم یک آهنگ تکرار شود. نمای گیتار زدن بدون آواز روی برجهای لندن. تو گوش میکنی ...
چشمهایت میدرخشد.
چشمهایت گرم میشود.
چشمهایت خسته شده.
چشمهایت نگران است.
صورتات را میبوسم.
دست میاندازی دور شانههایم. چشمهایت را میبندی. نفسهای آرام میکشی. فکرها دوروورمان دارند ورجهوورجه میکنند. فکرها همه جا را پر کردهاند. شدهاند سایهها. سایهها رویمان پهن میشوند. گوش نمیکنیم. چشمهایمان را میبندیم و اتاق ساکت میشود. نفسهایت را گوش میکنم و قلبات، که چقدر تند میزند. دوست دارم با ضربان قلبات شعر بگویم. دوست دارم با نفسهایت قصههای کهن تمام سرزمینها را تکرار کنیم. دلم میخواهد مثل یک شوالیه به جنگ سایهها برویم.
تو نگرانی. چشمهایت پر شده از تردید. از سوال. از اما. از چگونه. از آیا.
و من چشمهایم بین هوا شناور است. چشمهایم پر از آشوب است. چشمهایم حرفهای آرام میزند. حرفهای مطمئن. تو گوش میکنی. تو با تمام وجود گوش میکنی ...
چشمهای تو نگران بود.
چشمهای من آرام.
من گریه کردم.
من بدجور گریه کردم.
دست دراز کردی، سرم را روی سینهات آرام کردی. در گوشام زمزمه کردی: مصطفی ...
* * *
...
بگذار تا ببارد باران
باران ِ وهمناک،
در ژرفی شب؛
- این شب ِ بیپایان
بگذار تا ببارد، باران
اینک نگاه کن!
از پشت ِ پلک ِ پنجره
تکرار پر ترنم ِ باران را
و گوش کن که در شب،
دیگر سکوت نیست.
…
حمید مصدق. شعر بلند ِ «در رهگذار باد» بخش ششام
* * *
دلشوره دارم. شب یک خواب آرام است (پر از دلشورهایی که حتا در خواب هم هی پیدایشان میشد. سرک میکشیدند. میگفتند ما هنوز هستیم ها …) پر از یک رویا، که تا صبح فکر میکنم کاش تمام نشود. صبح تصویر شب شهری است که همه چیزاش در آرامش ِ مصنوعی تاریکی ِ لامپها، ساکت شده بود. آرام گرفته بود.
صبح، اساماس میزنی که خوابات نبرده. صبح
هنوز
چشمهایت نگران است.
سودارو
2007-08-21
چهار و پنجاه و یک دقیقهی صبح
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
دوات
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling
نظرات
in delhaye shore ma ta shirin shavad...chand darya bayad begeryim???
Anonymous | August 21, 2007 02:19 PM