« سلام، جنوپری | Main | سکوتهای موازی »
زندگی در پیش رو
عنوان:
زندگی در پیش رو
La Vie Devant Soi
رمانی از رومن گاری
Romain Gory
با ترجمهای از لیلی گلستان
رمان ِ فرانسوی – قرن بیستم
اطلاعات کتاب :
تهران: انتشارات بازتابنگار. چاپ پنجم: ۱۳۸۵. ویراست دوم. ۲۲۲ صفحه. ۲۲۰۰ نسخه. ۲۶۰۰ تومان.
اطلاعات ناشر :
انتشارات بازتاب نگار:
تهران. ص پ: ۱۴۳۳۵/۱۱۷۴
تلفن – دورنگار: ۸۸۷۰۷۱۸۵
baztabnegar@hotmail.com
امتیاز های کتاب :
کتاب به صورت کلی: چهار ستاره از پنج ستاره
ترجمه: سه و نیم ستاره
طراحی جلد: دو و نیم ستاره
صفحه بندی: دو و نیم ستاره
کیفیت جلد: سه ستاره
فونت: دو ستاره
کاغذ: سه ستاره
تناسب بها با کتاب: سه ستاره
پخش کتاب: چهار ستاره
فهرست مطالب :
کتاب دارای فصلهایی نسبتا کوتاه، بدون شماره یا نام است.
متن معرفی کتاب:
نام ِ جی دی سلینجر در ایران آشنا است، خوانندگان جدی ادبیات غرب حتما رمان ناطوردشت را خوانده ام، حالا با ترجمه ی درخشان محمد نجفی یا با برگردان ِ معمولی احمد کریمی حکاک، سلینجر به نظر رمانی غیر قابل رقابت نوشته است: پسرکی چهارده پانزده سالهی در اوج بحران بلوغ، گیر کرده در جامعهی مزخرفی که تویش زندگی میکند. نثر خیرهکننده، بیان زیبا، جملههای تکان دهنده و ... همه در کنار هم جمع شدهاند تا یکی از شاهکارهای قرن را بسازند. چند هزار کیلومتر آنورتر، یک سیاستمدار تصمیم گرفته بود تا با نام ادبیات مشهور باشد نه با قدرتی که در دستاناش دارد؛ رومن گاری دست به نوشتن رمانی زد که چیزی از ناطور دشت کم نمیآورد: زندگی در پیش رو، روایت یک پسر کوچک به نام محمد، پسری که فکر میکند ده یازده ساله است، اما بعد میفهمد چهارده سال سن دارد: پسری که خیلی زیاد میفهمد. خیلی زیاد.
محمد پسر یک ج..ده است، ج..ده ای به نام عایشه (هر چند خودش تا نیمههای رمان این را نمیداند) و در یک پرورشگاه غیرقانونی، بدون داشتن اسناد هویت (شناسنامه یا چیزی مشابه) بدون اینکه به مدرسه رفته باشد، زیر نظر رُزا خانوم (یک زن یهودی، یک روسپی سابق که حالا پیر شده و خیلی چاق و بچههای ج..ده های دیگر را بزرگ میکند.) در این خانه (طبقهی ششم یک ساختمان قدیمی، با یک عالمه پلهها بدون آسانسور) مرتب بچهها میآیند و میروند (و هر چه خانوم خانه پیرتر میشود، تعدادشان هم کمتر میشود) و محمد که بچه بزرگتره و نزدیکترین به رُزا خانوم است، بیشتر از او مواظب بچه هاست. او بچه ای است که یک پا مرد شده.
پاریس، شهر عجیب و غریبی است و محمد در سیاه ترین محلههایش بزرگ شده و زندگی میکند: بین مردمانی که با فروش خود زندگی میکنند، بین آدم های ساکت و فقیر (آفریقاییهایی که گروهی توی آپارتمانهای کوچکشان زندگی میکنند. یک مرد مسلمان خیلی پیر که در طول رمان حافظهاش را از دست میدهد، سابقاً فرش فروش، حالا از کار افتاده و فرتوت. یک مرد ترنس – دو جنسی – که با لباس زنها زندگی را میگذراند – لولا خانوم – و شبها در جنگلی در حومهی پاریس خودفروشی میکند، نزدیکترین دوست به این مادر خوانده و پسر عجیب. روسپیهای خیابان، جاکشها – مردانی که برای زنها شریک جنسی میآورند، آدمهای خطرناک و ...) همه در کنار هم جمع شدهاند تا هر کدام تصویری تیرهتر و غریبتر از زندگی محمد بسازند.
محمد این وسط دارد بزرگ میشود؛ رشد میکند، میبالد. با دنیای واقعی آشنا میشود، با واقعیت زندگی خودش آشنا میشود (رُزا خانوم دارد به خاطر پول بزرگش میکند، پدرش روانی بوده، زده مادره را کشته، این که سه چهار سال بزرگتر از چیزی است که فکر میکند. این که آیندهی مشخصی ندارد. اینکه باید مواظب خودش باشد، چون پسر خوشگلی است. و خیلی چیزهای دیگر) و باید در کنار تمام مشکلاتی که پیش رویش هستند، با یک واقعیت دیگر هم دست و پنجه نرم کند: رُزا خانوم، مادر خواندهاش، پیر شده و آلزایمر گرفته و تقریبا تمام بدنش بیمار است و به مرگش چیزی نمانده و از دو چیز خیلی میترسد؛ یکی از سرطان. و دیگری از فاشیستها که بیایند و او را به اردوگاه کار اجباری ببرند (جوان که بوده با اسناد جعلی از اردوگاههای کار نازی نجات پیدا کرده است.)
رمان با زبانی شکسته، خارج از اسلوب های گرامری و بیان رسمی، شروع میشود و پیش میرود. یک بچه که از سن خودش خیلی بزرگتر است، باید گلیم اش را از این سیاه آب زندگی بیرون بکشد، با زبان معصوم خود از میان سیاهی به بیرون سرک میکشد و همیشه امیدوار که یک روز بینوایان خود را خواهد نوشت، ژان والژان عصر نو می شود و زندگی در پیش رو را مینویسد: کتابی لبریز از امیدها، تلخیها، سیاهیها، غمها، شادیها و زندگی. زندگی. زندگی ...
کتاب با قلم درخشان لیلی گلستان (دختر ابراهیم گلستان، مترجم و هنرمند مشهور ایران، صاحب گالری گلستان) به زبان فارسی آراسته شده است. لیلی گلستان بی هیچ واهمهای قلم در دست گرفته و بدون ترس از اینکه کتاب میخواهد چاپ بشود یا توقیف، آن چه در کتاب بوده را به زبان فارسی برگردانده است. کتاب با وجود موارد متعددی که پشت هر مترجم و ناشری را میلرزاند، از زیر دست بررس های وزارت ارشاد بیرون آمده و بدل به یکی از پرفروشهای (همیشگی؟) بازار کتاب ایران شده است، از زمان چاپ اول 1382، حداقل سالی یک بار منتشر شده. چاپ جدید آن را در بهار هشتاد و شش نشر بازتابنگار به بازار فرستاده است. کتابی خواندنی از نویسنده ی کتاب خیرهکنندهی خداحافظ گری کوپر و برندهی جایزهی ادبی کنگور (مهم ترین جایزهى ادبی فرانسه) و یکی از مشهور ترین نویسندگان قرن بیستم فرانسه و جهان. رمانی که سرگرمتان خواهد کرد و رمانی که وجودتان را در هم خواهد فشرد: که آخر، زندگی است. خود ِ زندگی. کتابی که به سنتهای ادبیات فرانسه کاملا وفادار است و در عین حال هیچچیزی از نمونههای انگلیسی زبان خود (ناطوردشت مثلا) کم نمیآورد. رمانی که یک شاهکار واقعی است.
سید مصطفی رضیئی (سودارو)
پشت ِ جلد ِ کتاب:
او بچهییست که میبیند، خوب هم میبیند، تیز هم میبیند و همه را هم ضبط میکند. هم صحبتهایش یک پیرمرد ِ مسلمان ِ عاشق ِ قرآن و عاشق ِ ویکتور هوگو است و یک زن ِ پیر ِ دردمند. هر چند با بچهها حرف میزند و بازی میکند، اما با آن ها یکی نمیشود. در مجاورت آن ها بچه نمیشود. او بچهییست ساختهی نویسنده. اما بچهیی به شدت پذیرفتنی و دوست داشتنی. کتاب نیز به هم چنین. در بیست صفحهی اول ِ کتاب، محمد میخواهد همه چیز را به سرعت بگوید؛ پس درهم و برهم حرف میزند. میخواهد مثل بزرگترها حرف بزند؛ پس گندهگویی به سبک بچهها میکند. جملهبندیهایش گاه از لحاظ دستوری غلط است حرفها و مثالهایش گاه، در کمال خلوص نیست، پرت و عوضی است! و گاه درک نشدنی. به همین دلیل ذهن خواننده در آغاز کمی مغشوش میشود اما بعد به روش ِ گفتار او عادت میکند، و تمام پراکندهگوییهای گاهگاه محمد را میپذیرد.
بریدهی کتاب:
اولین چیزی که میتوانم بگویم این است که در طبقهی ششم ساختمانی زندگی میکردیم که آسانسور نداشت، و این برای رُزا خانم، با همهی وزنی که به این ور و آن ور میکشید – آن هم فقط با دو پا –، با همهی نارحتی و دردهایش، یک بهانهی دائمی برای درددل بود. هر وقت که بهانهی دیگری برای ناله وشکوه نداشت – آخر، یهودی هم بود – این را به یادمان میآورد. سلامتش هم چندان تعریفی نداشت. و از همین حالا برایتان بگویم او زنی بود که لیاقت ِ داشتن ِ آسانسور را داشت.
سه ساله بودم که برای اولین بار رُزا خانم را دیدم. قبل از این سن آدم چیزی یادش نمیآید و در جهل ِ مطلق دست و پا میزند. از سه سالگی از این جهل ِ مطلق – که گاهی اوقات هم دلم برایش تنگ میشود – بیرون آمدم. در بل ویل یهودی و غرب و سیاه فراوان بود، ولی رُزا خانم مجبور بود به تنهایی خودش را از شش طبقه بالا بکشد. میگفت بالاخره یک روز روی همین پله ها میمیرد و همهی بچه ها میزدند زیر گریه، چون همیشه وقتی که کسی میمیرد برایش گریه میکنند. ما گاهی، شش هفت نفر بودیم، گاهی هم بیشتر میشدیم.
آن اولها نمیدانستم که رُزا خانم به خاطر حوالهیی که آخر هر ماه میرسید از من نگه داری میکند. وقتی این موضوع را فهمیدم، شش هفت سالم بود، و وقتی فهمیدم که برایم پول می دهند یکه خوردم. تا آن وقت فکر میکردم رُزا خانم به خاطر خودم دوستم دارد و هر کداممان برای هم ارزش خاصی داریم. یک شب ِ تمام گریه کردم و این اولین غم ِ بزرگم بود.
رُزا خانم وقتی فهمید غصه دار شدهام برایم تعریف کرد که خانواده معنایی ندارد و حتی کسانی هستند که وقتی به تعطیلات میروند سگشان را به درخت میبندند و به این ترتیب هر سال سه هزار سگ از بیمحبتی میمیرند. مرا روی زانویش نشاند و برایم قسم خورد که عزیرترین کسی هستم که در زندگی دارد. اما من همان وقت به فکر حواله افتادم و گریه کردم و رفتم.
رفتم به کافهی آقای دریس که پایین خانهمان بود و رو به روی آقای هامیل نشستم که در فرانسه دور میگشت و قالی میفروخت و سرد و گرم روزگار را چشیده بود. آقای هامیل چشم های مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ میکند. از همان وقتی که شناختمش پیر بود و از آن به بعد هم جز پیرترشدن کاری نکرد.
- آقای هامیل، چرا همیشه لبخند میزنید؟
- مومو کوچولو، هر روز خدا را شکر می کنم که به من حافظهی خوبی داده ...
اسم من محمد است. اما همه برای این که سن مرا کوچکتر کنند، مومو صدایم میزنند.
- ... شصت سال پیش که جوان بودم، با زن ِ جوانی آشنا شدم. او مرا دوست داشت، من هم دوستش داشتم. هشت ماه گذشت و بعد، خانهاش را عوض کرد. حالا که شصت سال گذشته، هنوز هم به یادش هستم. بهش گفتم: فراموشت نمیکنم. سال ها گذشت و فراموشش نکردم. گاهی اوقات ترس برم میداشت چون هنوز زندگی ِ درازی در پیش داشتم، و چطور میتوانستم به خودم، به خود ِ بیچارهام، اطمینان بدهم در حالی که مداد پاک کن به دست ِ خداست؟ اما حالا، آرامم. دیگر جمیله را فراموش نمیکنم. وقت زیادی باقی نمانده. پیش از این که فراموش کنم میمیرم.
به فکر رُزا خانم افتادم، کمی دودل شدم و بعد پرسیدم:
- آقای هامیل، آیا بدون عشق میشود زندگی کرد؟
صفحاتِ اول و دوم و خطوط ِ اول صفحهی سوم رمان.
لينکده
یادداشت خواندنی «مجتبا پورمحسن» راجع به «کافهپیانو»ی فرهاد جعفری
کتاب «سپینود ناجیان» با نام «سریرا، سیلویا و دیگران» مجوز انتشار نگرفت
کتاب بدی نبود اما شاهکار هم نیست!
دربارهی «زندهگی و زمانهی مایکل ک»
انتشار «از آسمون بارون مییاد لیلا»
تبریک من را هم بپذیر حسن جان
علاقهی کافکا به پورنوگرافی لو رفت!
چند شعر از «محمود درویش»، شاعر نامی فلسطینی که اخیرن درگذشت
از وقتی «سوءظن» را خواندهام نظرم نسبت به ادبیات پلیسی تغيير كـرده!
دربارهی رمان «راهنما» اثر «ر. نارایان»
ده چیزی که باید دربارهی «هــاروکــی موراکامی» بدانیم از دید ساندی تایمز
ترجمهی ترکی داستانهایی از جمال زاده، هدایت، آلاحمد، ساعدی و ...
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
مریم منصوری
شبنویس
حسین نوشآذر
محسن بنیفاطمه
جواد عاطفه
مهستى شاهرخى
منیرو روانیپور
مجتبا پورمحسن
ماکان مهرپویا
سودارو
احسان عابدى
كتابلاگ
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
ناصر غیاثی
شیرین کریمی
منو
رمزآشوب
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
مينيمالها
مسخ
سپینود
غلاف تمام فلزى
بهاره آروین
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
اميرمهدى حقيقت
پروژکتور
کتابخوانه
تادانه
داود پنهانی
مهدی مرعشی
دیهور
آدم و حوا
شمیده
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
عصیان
امشاسپندان
مریم حسینخواه
میرزا پیکوفسکی
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
نقطه ته خط
ف م سخن
علیرضا مجیدی
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم جعفراقدمی
آبچینوس
قصههای عامهپسند
هنوز
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
پونه ابدالی
مریم گلی
سیدمهدی حسینی
روزنامهنگار نو
الفبا
دورترها
زننوشت
چندگانه
سایه
تندیس
زیتون
شهلا شرف
جستوجوی کلمات
سورئالیست
آشپزباشی
خورشید خانم
خشم و هیاهو
بیلی و من
شراگیم
دژاوو
ختمالغرایب
سیبستان
شرح
کوچه
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
by BlogRolling