<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Soodaroo</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://soodaroo.ketablog.com/atom.xml" />
   <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6" title="Soodaroo" />
    <updated>2008-07-04T10:54:41Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>مروری بر «در انتظار بربرها» نوشته‌ی سال بلو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/07/1912.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1912" title="مروری بر «در انتظار بربرها» نوشته‌ی سال بلو" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1912</id>
    
    <published>2008-07-04T10:46:17Z</published>
    <updated>2008-07-04T10:54:41Z</updated>
    
    <summary>آفتابِ سوزانِ نفرت و جنگ منتشر شده در روزنامه‌ی کارگزاران - سه‌شنبه یازده تیر ماه هشتاد و هفت :«من دروغی بودم که امپراتوری در مواقع خاطر‌جمعی به خودش می‌گوید، او، حقیقتی که امپراتوری هنگام وزش تندباد ناملایمات می‌گوید. دو چهره...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><strong>آفتابِ سوزانِ نفرت و جنگ</strong></p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?17635">منتشر شده در روزنامه‌ی کارگزاران - سه‌شنبه یازده تیر ماه هشتاد و هفت</a></p>

<p><strong>:«من دروغی بودم که امپراتوری در مواقع خاطر‌جمعی به خودش می‌گوید، او، حقیقتی که امپراتوری هنگام وزش تندباد ناملایمات می‌گوید. دو چهره حاکمیت امپراتوری، همین و بس.» (صفحه 202 کتاب)</strong></p>

<p><strong>سیاهی ممتد</strong></p>

<p>اولین صفحه «در انتظار بربرها» نشان‌تان می‌دهد كه چرا نویسنده کتاب برنده جایزه نوبل (در سال 2003) شده است: مستقیم پرت می‌شوید وسط ماجرا. نویسنده یک لحظه هم وقت خود را سر چیزهای بیخود تلف نمی‌کند: جایی هستید در مرزهای امپراتوری (انگلستان؟ در آفریقا؟) و شهردار پیر شهرکی مرزی راوی داستان است، مردی را از پایتخت فرستاده‌اند تا در مورد بربرها تحقیق کند: آیا شورشی در کار است؟<br />
جی.ام. كوئتزی رمان‌اش را در سرزمینی ناشناس می‌سازد. ناشناس از آن جهت كه هر چه می‌خواهد، راحت بگوید. هدف این است که خواننده تا عمق وجود از بلاهت‌های انسانی رنج ببرد، همراه راوی کتاب كه مردی مجرد، مسن و تحصیل‌کرده که زندگی ملالت‌بارش در شهری در کناره صحرا، نزدیک به باتلاقی شور و کوه‌هایی یخ بسته و از بی‌بندوباری مردمان صحرا لذت ببرد. مردی که ناگهان به خود می‌آید، روزی که مردی با عینکی آفتابی (کسی تا حالا این جور چیزی بر چشم کسی ندیده، این مرده کیه؟) وارد شهرک می‌شود و همه چیز به هم می‌ریزد. فقط طرح جلد کتاب نیست که سیاهِِ سیاه است. کتاب را سراسر غم، ترس، توحش و نادانی فرا گرفته است</p>

<p><strong>مه‌آلود دروغ‌ها</strong></p>

<p>همه‌چیز بر پایه توهم استوار است. امپراتوری می‌خواهد مردهای قدیمی خودش را با عقاید و سنت‌های دست‌وپاگیرشان، کنار بگذارد و مردمان نو قدرت را در دست بگیرند. مردمان نسل جدید می‌گویند بربرهای شمال و جنوب امپراتوری با هم متحد شده‌اند تا کار ما را بسازند. سرهنگ جوئل به شهرک مرزی آمده تا همین را ثابت کند. نیامده برای حقیقت، آمده تا داستانی پرداخته شده در پایتخت را اثبات کند و فقط همین کار را هم می‌کند. به هر قیمتی. حتی نابودی هر کسی که جلویش بایستد. و شهردار ایستاده و اول تماشا می‌کند، باور نمی‌کند، سعی می‌کند به بقیه بفهماند که این همه‌اش یک داستان‌پردازی احمقانه است. کسی حرفش را باور نمی‌کند. سعی می‌کند به هر قیمتی جلوی جنون نسل نو را بگیرد. همه‌چیز در میانه عشقی تب‌دار رخ می‌دهد. عشق به زنی که هیچ چیز ندارد: بربر است، زیبا نیست، شکنجه شده و می‌لنگد و تقریبا کور است</p>

<p><br />
شهردار راهی سفری در آن سوی مرزهای شهرک می‌شود؛ سفری تا زن را به قبیله‌اش بازگرداند. برای اولین‌بار در 30 سال حضور در شهرک، مرزهای تمدن را پشت سر می‌گذارد تا به بربریت برسد. از بربریت با تمدن باز می‌گردد. سفری ادیسه‌وار که او را زنده می‌کند، دوباره زنده می‌کند تا بیاید و به قیمت خفت بخواهد چشم‌ها را بیدار کند. می‌آید و به جرم همکاری با بربرها، بازداشت، زندانی و منفور همه می‌شود</p>

<p><br />
<strong>همه‌چیز از نو</strong></p>

<p><br />
درد در کتاب دویده، جابه‌جا، از سطح تا عمق. همه‌چیز آرام بود، سال‌ها و قرن‌ها آرام بود و بومی‌ها زندگی خود را داشتند. مردهای مهاجم آمدند و آنها را به کوه‌ها و صحرا راندند. ماندند و صد سال گذشت. طبیعت فدای کشاورزی شد. چیز زیادی نمانده بود. تمدن شکست خورده بود. حالا مردمان نو آمده‌اند تا با توهم‌سازی همه‌چیز را نجات دهند و سرهنگ جوئل سردسته آنان است. شهردار نماد گذشته است و نوعی معصومیت وحشی. به طبیعت خو گرفته. آدم‌ها را می‌شناسد. می‌داند دشمنی وجود ندارد. می‌داند بربرها نشسته‌اند منتظر، منتظر تا طبیعت، خودش تمدن بیگانه‌ها را ویران سازد و آنها به سرزمین‌شان باز گردند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، همه‌چیز از نو آغاز شود</p>

<p><br />
<strong>غمگین همچون تنهایی</strong></p>

<p>کتاب سنگین است. خواندن آن اذیت می‌کند و حال نمی‌خواهی آن را کنار بگذاری. شهردار داستانی عجیب به همراه آورده و آن را با انبوهی از سوال‌ها، فکرها و آشفتگی‌های درونی‌اش در لابه‌لای سطور جای داده است. «در انتظار بربرها» رمانی است بزرگ. لبریز از صحنه‌های تکان‌دهنده که به زیباترین شکل ممکن، کاملا قابل باور هستند. صحنه‌هایی از تنهایی. تنهایی آدم‌هایی که زبان هم را نمی‌دانند. یا حتی زبان را نمی‌شناسند. یاد گرفته‌اند در سکوت شاهد باشند. تنهایی آثار باستانی‌ای که شهردار زیر شن‌ها یافته. در خرابه‌های شهری قدیمی و مرموز. تنهایی زبان مجهور نوشته شده بر نی‌ها. تنهایی شهردار. وقتی دیگر هیچ‌‌کسی او را نمی‌خواهد. حتی تنهایی سرهنگ جوئل، وقتی پنهان پشت عینک دودی‌اش، همیشه در حال سفر، فرار، جنگ و شکنجه دادن دیگران است. چیزی که بعد از عبور توفان باقی می‌ماند، انبوهی است از خاطرات. شهردار بار دیگر شهردار است. خیره به روبه رو. مانده تا همه‌چیز را بنویسد و نمی‌تواند. بیان ناقص است. مانده و نمی‌تواند هیچ چیزی بنویسد. <br />
همه‌چیز در فکرش هست و درمانده، نشسته تا آینده از راه برسد. نی‌های باستانی را روغن می‌زند تا دوباره دفن کنند. برای آینده‌ای که بیاید و آدم‌هایی که در آینده هستند</p>

<p><br />
<strong>آب‌های سپید و شور</strong></p>

<p>بگوییم استعمار؟ بگوییم نژادپرستی؟ چه کلمه‌ای می‌تواند این هجم کوبنده را توصیف کند که در سطور «در انتظار بربرها» آمده است؟ كوئتزی کتاب را لبریز کرده از تصویرهایی داستانی؛ داستان‌هایی که آگاهانه و هدفمند خواننده را به سمت خود باز می‌گرداند: توی این دنیای گنده داری چه غلطی می‌کنی؟ کی هستی؟ شهردار یا سرهنگ جوئل؟ و چه فرقی می‌کند، در هر صورت باخته‌ای. خیلی هم بد باخته‌ای. کتاب زیباست، آشنا و زیبا. یک اثر مهم، یک شاهکار ادبی و انباشته از سوالات؛ سوالاتی آشنا که همیشه بی‌خیال از کنارشان عبور می‌كنیم، منتظر که آینده از راه برسد.</p>

<p>در انتظار بربرها<br />
جی.ام. كوئتزی<br />
(برنده نوبل ادبیات 2003) ترجمه: محسن مینوخرد<br />
ناشر: نشر مرکز<br />
چاپ اول: 1386<br />
شمارگان: 1800 نسخه 231 صفحه<br />
قیمت: 3500 تومان<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یادداشت‌های سودارو در جن و پری تیرماه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/06/1911.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1911" title="یادداشت‌های سودارو در جن و پری تیرماه" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1911</id>
    
    <published>2008-06-27T14:29:21Z</published>
    <updated>2008-06-27T14:44:00Z</updated>
    
    <summary>یادآوری: یکسال از همکاری بامصطفی رضیئی در جن و پری می‌گذرد. (برای خواندن یادداشت مربوط به هر کتاب روی آن کلیک کنید) دریا جان بنویل/ اسدالله امرایی نشر افق *** قلعه‌ی پرتقالی عباس عبدی نشر چشمه *** اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p>یادآوری: یکسال از همکاری بامصطفی رضیئی در جن و پری می‌گذرد.</p>

<p>(برای خواندن یادداشت مربوط به هر کتاب روی آن کلیک کنید) </p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=944"><strong>دریا</strong><br />
<strong>جان بنویل/ اسدالله امرایی<br />
نشر افق</a></strong></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=943"><strong>قلعه‌ی پرتقالی</strong><br />
<strong>عباس عبدی<br />
نشر چشمه</a></strong></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=942"><strong>اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار<br />
جواد سعیدی‌پور<br />
نشر کاروان</strong></a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=941"><strong>کلمات<br />
ژان‌پل سارتر/ ناهید فروغان<br />
نشر ققنوس</strong></a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=940"><strong>امپراتوری نشانه‌ها<br />
رولان بارت/ ناصر فکوهی<br />
نشر نی</strong></a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=939"><strong>برادران جمال‌زاده<br />
احمد اخوت<br />
نشر افق</strong></a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>درباره‌ی رمان «دم را دریاب» نوشته‌ی سال بلو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/06/1910.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1910" title="درباره‌ی رمان «دم را دریاب» نوشته‌ی سال بلو" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1910</id>
    
    <published>2008-06-27T14:25:04Z</published>
    <updated>2008-06-27T14:28:05Z</updated>
    
    <summary>مصطفی رضیئی - روزنامه‌ی کارگزاران «کسی که زیر بود، من بودم؛ تامکین پشت من سوار بود و من فکر می‌کردم من سوار او هستم. او مجبورم کرد غیر از مارگرت به او هم سواری بدهم. این طوری با چنگ و...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><strong><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?15791">مصطفی رضیئی - روزنامه‌ی کارگزاران</a></strong></p>

<p>«کسی که زیر بود، من بودم؛ تامکین پشت من سوار بود و من فکر می‌کردم من سوار او هستم. او مجبورم کرد غیر از مارگرت به او هم سواری بدهم. این طوری با چنگ و دندان از من سواری می‌گیرند. تکه پاره‌ام می‌کنند. لگدم می‌زنند و استخوانم را می‌شکنند.» (صفحه 143 کتاب). </p>

<p>یک روز در میانه قرن بیستم، در حوالی برادوی، جایی در میان فضای سنگین، شلوغ و آشفته نیویورک، شهری که خیلی‌ها آن را پایتخت جهان می‌دانند، می‌شود فضایی که سال بلو خیلی دوستش داشت: یکی از مهم‌ترین رمان‌های برنده نوبل ادبیات 1976، «دم را دریاب»، در این فضا رخ می‌دهد. بابک تبرایی، رمان را ترجمه کرد و یکی از خبرهای ادبی زمستان سال گذشته ایران را ساخت. رمان در ایران تحسین شد و جزء نامزدهای جایزه ادبی روزی روزگاری، در بهار 87 هم بود. سال بلو، خونسرد با شخصیت رمانش بازی می‌کند و او را تا مرز جنون می‌کشاند. بابک تبرایی، رمان را جمع و جور می‌کند و این اثر سنگین پر از سمبل‌های فرهنگ و ادب آمریکایی را به خواننده فارسی می‌رساند.</p>

<p><strong>بطالت صبح</strong></p>

<p>باباجان، لطفا این ماه من را پشتت سوار کن، قربانت. و متصدی را نگاه کرد که چطور با آن نیمرخ عنق سگ مانند و نگاه لجوجش پاکت را انداخت صندوق پدرش. دکتر تامکین که خودش را عقب کشیده بود، گفت: «می‌تونم بپرسم واقعا سر چی با پدرت حرفت شد؟» ویلهلم گفت: «سر آینده من» (صفحه 102 کتاب).</p>

<p>ویلهلم، راوی رمان، شخصیت مورد علاقه سال بلو است که در پروراندن مشابه‌های او، تبحر دارد؛ مردی میانسال که زنش را رها کرده و حالا به خاطر بزرگ کردن دو فرزندش، که هیچ وقت آنها را نمی‌تواند ببیند، دارد ذره‌ذره، هر چه دارد را به زنش می‌دهد. کارش را رها کرده و حالا در قمار بورس غرق شده: ورشکست است. در یک هتل زندگی می‌کند؛ جایی که پدر پیر، بدعنق و مشهورش (یک دکتر گذشته) هم بازنشستگی‌اش را می‌گذراند. و البته، دکتر تامکین هم همان جاست؛ مرد حراف، کلاهبردار و دروغگویی که آخرین 700 دلار ویلهلم را روی روغن خوک سرمایه‌گذاری کرده است. </p>

<p>ویلهلم در آستانه فروپاشی است: بدون کار، بدون خانواده، بی‌پدر، بی‌سرمایه، امروز بیدار شده تا نتیجه آخرین قمارش را ببیند، سر 700 دلارش چه خواهد آمد. قماری غریب، که چه ببرد و چه ببازد، دیگر چیزی نمانده است. واقعا دیگر هیچ چیزی نمانده است.</p>

<p> رمان، کلاسیک قرن بیستم است: نمونه‌ای دیگر از سری رمان‌های مشهور قرن، که صبح، با بیدار شدن راوی آغاز می‌شوند و شب، جایی راوی رها می‌شود. صبح راوی در لابی هتل است، جایی که با اولین واقعیت رودررو است: هیچ کاری ندارد انجام بدهد و واقعیت دوم خودش را محکم می‌کوبد به صورت راوی: در نیویورک همه حفظ ظاهر می‌کنند و راوی واقعا نگران است کسی متوجه بطالت درونی‌اش نشود. دوگانگی وجه بارز ویلهلم است، هم در درون نیاز وحشتناکی هست که با کسی حرف بزند و در بیرون، نیاز هست که به سکوت، به لبخند، به حفظ آرامش، به نشان دادن هیچ چیز برسد. ویلهلم دارد خرد می‌شود. دارد از هم می‌پاشد.</p>

<p><strong>آدم‌های دیگر</strong></p>

<p>ویلهلم بچه است، یک بچه میانسال که حتی نمی‌تواند اتاقش را مرتب کند. نمی‌فهمد چرا باید دست‌ها را صبح شست، (با ماشین اصلاح برقی صورت را می‌زند که لازم نباشد دست‌هایش را صبح بشورد،) ظاهرش به هم ریخته، دارد چاق می‌شود. پف‌کرده، هم در بدن، هم در وجود، هم در زندگی. و با این همه، در درون هنوز هم یک انسان است، با تمام عواطف و احساساتی که یک نفر می‌تواند داشته باشد. دلش انباشته از آرزوهایی است که به سرانجام نرسیده‌اند، دارد می‌ترکد. دوست دارد با آدم‌های دور و برش ارتباط برقرار کند. آدم‌هایی که هستند ... یا نیستند؟ </p>

<p>پدرش آدمی است خشک، عبوس و سختگیر. مردی که (در ذهن ویلهلم) تمام زندگی‌اش را فدای کار و شهرت کرده، همه چیز خانوادگی‌اش را فراموش کرده و نه حاضر است برای نجات ویلهلم از ورشکستگی کاری بکند، نه به دخترش کمک می‌کند که برای برپایی نمایشگاه نقاشی‌اش محتاج پول است و ویلهلم مایه سرشکستگی آقای دکتر است، فقط می‌تواند در برابر دوستانش به این افتخار کند که قبلا پسرش شهرتی داشته با درآمدی پنج رقمی. ولی هیچ چیز دیگری وجود ندارد. پسرش کثیف است، و نامرد، و مایه سرافكندگی حتی عرضه ندارد از زنش جدا شود. ویلهلم زنش را سال‌ها پیش رها کرد، چون، فقط چون نمی‌خواست ادامه بدهد. شغلش را هم همان موقع‌ها ول کرد، (نمایندگی انحصاری فروش یک کارخانه در یک منطقه وسیع را داشت)، حالا زن و دو بچه‌اش هستند، و مارگاریت، فقط برای پول زنگ می‌زند. وکیل ویلهلم هیچ کاری نمی‌کند، حتی نمی‌تواند طلاق بگیرد، یا خود او نمی‌خواهد، در درون نمی‌تواند جدا شود؟</p>

<p>دکتر تامکین هم هست. مردی وراج که ویلهلم را اسیر خود کرده، با هم- بیشتر با پول ویلهلم- قمار کرده‌اند و حالا دیگر چیزی نمانده که ویلهلم را به خیابان بکشاند، هر چه داشته با او شرط بسته و حالا باید روزش را هم با او بگذراند. بعد از آنکه عذاب بودن با پدر و دوستانش را گذرانده باشد. ویلهلم از درون نابود شده، تمام منظره‌های زندگی نیویورکی را دارد از دست می‌دهد و بیرون، کسی او را نمی‌خواهد. آدمی گیر کرده در انبوه تارهای خفه کننده چالش و چندگانگی، دارد نابود می‌شود. دارد خرد می‌شود. این شخصیتی است که سال بلو، این چنین خیره‌کننده به خواننده‌اش عرضه کرده است: مردی در لحظه نابودی. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>درباره‌ی رمان «رنج‌های ورتر جوان» نوشته‌ی یوهان ولفگانگ گوته</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/06/1909.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1909" title="درباره‌ی رمان «رنج‌های ورتر جوان» نوشته‌ی یوهان ولفگانگ گوته" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1909</id>
    
    <published>2008-06-27T14:18:04Z</published>
    <updated>2008-06-27T14:21:24Z</updated>
    
    <summary>مصطفی رضیئی - روزنامه‌ی کارگزاران رنج‌های ورتر جوان یوهان ولفانگ فون گوته ترجمه: محمود حدادی تهران: نشر ماهی چاپ اول: زمستان 1386 تعداد: 2000 نسخه قیمت: 2400 تومان گروهی از جوان‌های آلمانی دور هم جمع شدند، گروه «طوفان و طغیان»...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><strong><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?14394">مصطفی رضیئی - روزنامه‌ی کارگزاران</a></strong></p>

<p>رنج‌های ورتر جوان <br />
یوهان ولفانگ فون گوته <br />
ترجمه: محمود حدادی<br />
تهران: نشر ماهی <br />
چاپ اول: زمستان 1386<br />
تعداد: 2000 نسخه<br />
قیمت: 2400 تومان</p>

<p>گروهی از جوان‌های آلمانی دور هم جمع شدند، گروه «طوفان و طغیان» را راه انداختند و رمانتیسم متولد شد. حلقه‌ای ادبی كه در زمان خود، آوانگاردترین نظرات ممكن را ارائه می‌داد و بعدها تنها با نام یكی از اعضایش در سرتاسر دنیا شناخته شد: یوهان ولفانگ فون گوته كه مهم‌ترین كتاب گروه را هم خود نوشته بود؛ «رنج‌های ورتر جوان»؛ كتابی كه در زمان انتشار خود، اروپا را تقریبا به هم ریخت، تقریبا تمام آدم‌های كتابخوان آن زمان، فقط ورتر می‌خواندند و باز هم می‌خواندند. جوان‌های آن عصر، شیفته و مفتون اثر بودند، ناپلئون بناپارت كه در آن زمان افسری جویای نام بود، كتاب را حداقل هفت بار خواند، حتی در لشكركشی به مصر هم كتاب را به همراه خود برد تا باز هم آن را بخواند. گوته، وقتی دیگر پیر شده بود، بیشتر نظریات جوانی و كارهایی كه در «طوفان و طغیان» كرده بودند را رد می‌كرد، دیگر به اوج رسیده بود و كلاسیك‌ها را ستایش می‌كرد؛ اما هنوز، بعد از «فاوست»، همین اثر خود را واقعا دوست می‌داشت. </p>

<p><strong>نامه‌های عاشقانه یك رویابین</strong></p>

<p>ورتر نامه می‌نویسد؛ به دوست‌هایش، به خانواده و به لوته، معشوق گرانمایه دست نیافتنی‌اش. گوته طوری نوشته كه انگار این نامه‌ها را یافته و آنها را مرتب كرده و به بازار كتاب فرستاده است تا خواننده از خواندن چنین متون ارزشمندی، بی‌نصیب نماند. <br />
ورتر نامه‌هایش را از اتفاقات روزمره آغاز می‌كند؛ از ویلایی كه در آن اقامت گزیده و به خواندن كتاب‌های كلاسیك (مخصوصا هومر) نقاشی و نوشتن و قدم زدن و تحسین طبیعت و زندگی و. . . مشغول است: زندگی عادی یك جوان نسبتا متمول كه البته متعلق به طبقه اشراف نیست. كتاب رمانتیسم خالص است: تمام جنبه‌های چنین مكتبی را در خود دارد؛ شیدایی و انزوای راوی، حضور ادبیات كلاسیك، تحسین بی‌پایان طبیعت بكر و وحشی و عشق بی‌مانند به كودكان، و حضور والای زنان. </p>

<p>ورتر، یك جوان عاشق‌پیشه است كه انتظار خاصی از دنیا و زندگی ندارد، به یك تصویر زیبا هم راضی است و یك روز به این تصویر می‌رسد و مبهوت برجای می‌ماند: لوته، دختری كه مادر خواهران و برادران كوچك خود است و عاشق پرندگان و البته نامزد جانی‌ای به نام آلبرت. ورتر در یك نگاه عاشق می‌شود و عاشق می‌ماند. كتاب اول «رنج‌های ورتر جوان»، ظهور این عشق است و ناكامی: می‌داند كه هیچگاه به معشوق نمی‌رسد. و این چنین پای به كتاب دوم می‌گذاریم، جایی كه گوته می‌خواهد هنر خود را نشان مان بدهد. </p>

<p><strong>پریشان‌حالی و درماندگی</strong></p>

<p>بعدها كه «رنج‌های ورتر جوان» اروپا را مبهوت خود ساخت، گوته تنها از یك مسئله رنج می‌برد: جوان‌هایی كه به سبك ورتر، با شكست در عشق، به زندگی خود پایان می‌دادند. ورتر این‌گونه بر جان تاثیر می‌گذاشت: خواننده‌ای كه در كتاب اول، مجذوب شخصیت این جوان گشته بود، در كتاب دوم، در دریای غمگین افسردگی او غرق می‌شد. كتاب دوم غمگین است. ورتر، می‌داند كه شانسی ندارد. لوته و آلبرت، با هم ازدواج خواهند كرد. از زندگی، قدم به قدم، كنار می‌كشد. روزی كه خبر ازدواج آن دو را می‌شنود، به جایی می‌رسد كه باید انتخاب كند، ادامه بدهد یا پایان دهد. سوال بی‌رحم است و ورتر خود را تسلیم می‌كند. </p>

<p>نامه‌های كتاب دوم، با توجه به آشفتگی راوی، بریده‌بریده هستند. راوی اصلی كتاب، فرد ناشناسی كه نامه‌ها را جمع‌آوری كرده، گاه‌به‌گاه به میان نامه‌ها می‌آید و تعریف می‌كند كه اینجا چه شده است. هر چه به پایان رمان نزدیك‌تر می‌شویم، راوی بیشتر مجبور می‌شود خود را نشان بدهد، چه كه برای ورتر، دیگر چیزی مهم نیست. تنها سعی در به پایان بردن آخرین نامه‌اش به لوته را دارد، نامه را به پایان می‌برد. به بهانه سفر، تمام كارهای عقب‌مانده را انجام می‌دهد. به آلبرت پیغام می‌دهد كه عزم سفر دارد و برای امنیت خویش، تپانچه لازم دارد. با تپانچه‌هایی كه لوته با دست خود به خدمتكار داده، به زندگی خویش پایان می‌دهد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>درباره‌ی اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار نوشته ی جواد سعیدی‌پور</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/06/1885.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1885" title="درباره‌ی اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار نوشته ی جواد سعیدی‌پور" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1885</id>
    
    <published>2008-06-17T07:02:29Z</published>
    <updated>2008-06-17T07:06:55Z</updated>
    
    <summary>مصطفی رضیئی - روزنامه‌ی اعتماد جوان قدبلند، لاغراندام، با صورتي خيلي خسته و ناآرام، توي پرشياي نقره يي رنگ منتظرم بود. سه سال پيش بود که با ميني مال ملاقات داشتم، از نوع ايراني، در يکي از خيابان هاي مشهد....</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><strong><a href="http://www.etemaad.com/Released/87-03-25/219.htm#100812">مصطفی رضیئی - روزنامه‌ی اعتماد</a></strong></p>

<p>جوان قدبلند، لاغراندام، با صورتي خيلي خسته و ناآرام، توي پرشياي نقره يي رنگ منتظرم بود. سه سال پيش بود که با ميني مال ملاقات داشتم، از نوع ايراني، در يکي از خيابان هاي مشهد. بين ترافيک خرد کننده عصر، بي هدف توي خيابان هايي که هيچ کدام نمي شناختيم، آنقدر گم شديم تا راه خودش پيدا شد. توي راه سيگار با سيگار روشن مي کرد و هي فندکش گم مي شد؛ رضا ناظم اين شکلي بود. نويسنده وبلاگ معروفي که با يک سبک خاص شناخته مي شد؛ ميني مال. داستان هاي خيلي خيلي خيلي کوتاه. داستان هايي که دوست ناآرام من مي نوشت، خيلي خوب جا افتاده بود. جواد سعيدي پور، نام واقعي رضا است. بعد از سه سال از اولين ديدار، حالا با کتابش روبه رو هستم. کتابي کوچولو و کم برگ که خيلي چيزهاي عجيب و غريب توي خودش مخفي کرده است.</p>

<p>نوشته هاي رضا ناظم دوست داشتني هستند. معجوني از تنهايي، زندگي شهري، سربازي، طبيعت، و سوررئاليسم، اکسپرسيونيسم، و پست مدرنيسم. معجوني قوي که خواننده خود را خرد و منگ بر جاي مي گذارد. يک نوع خرد شدن دوست داشتني.</p>

<p>فرم داستان ها در ويژگي اصلي آنها، قدرتي فوق العاده به روايت داستاني مي بخشد؛ داستان ها کوتاه هستند، خيلي خيلي کوتاه. چون کوتاه هستند، جايي براي کلمات اضافه نيست. رضا ناظم عادت دارد زياد بنويسد، خيلي زياد. ولي وسواس گونه از بين کلمات انتخاب مي کند، هر چيزي که زائد باشد را حذف مي کند، باز هم حذف مي کند و باز هم حذف مي کند تا به يک حجم متناسب برسد، بدون هيچ چيز اضافه يي. اين انتخاب آگاهانه، داستان را جلا مي دهد. حرفي که ديگران در خطوطي ممتد مي زنند را در يک خط، يک پاراگراف، يا حداکثر سه، چهار صفحه زده است و اين چنين حدود سي سال زندگي يک ايراني رو به روي ما قرار مي گيرد، پر از تصويرهايي کوچک، لبريز از غمي پنهان. يک جور تنهايي تلخ، مال انسان هايي که توي راهرو هاي عجيب و غريب زندگي تنگ و مدرن امروزي حل شده اند، خسته اند، دنبال يک راه گريز هستند، خيلي خيلي خسته اند.</p>

<p>وقتي «اپراي قورباغه هاي مرداب خوار» را مي خوانيد، با داستان هايي عادي روبه رو نيستيد. داستان ها نوشته شده اند تا شما را دچار شگفتي کنند. قرار نيست ساده از کنار کلمات رد شويد. قرار است رگباري از تصويرهاي معنادار به سويتان پرتاب شود و شما بي پناه، خودتان را دقيقاً در زندگي شهري خودتان پيدا کنيد. ميني مال اين چنين است؛ زنده، تپنده، در عين حال ساکت، خاموش و غمگين. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بادبادک‌های کاغذی: درباره‌ی «کافه‌ی پری دریایی» میترا الیاتی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/06/1877.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1877" title="بادبادک‌های کاغذی: درباره‌ی «کافه‌ی پری دریایی» میترا الیاتی" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1877</id>
    
    <published>2008-06-14T11:45:48Z</published>
    <updated>2008-06-17T07:09:31Z</updated>
    
    <summary>مصطفی رضیئی - روزنامه‌ی اعتماد ادبيات زنانه در ايران پر است از رمان ها و مجموعه داستان هاي کوتاه خيلي مشهور و خيلي پرفروش که مخصوص زنان نوشته شده اند. کتاب هايي که زن ها خيلي دوست دارند و خب،...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><strong><a href="http://www.etemaad.com/Released/87-03-22/214.htm#100429">مصطفی رضیئی - روزنامه‌ی اعتماد</a></strong></p>

<p>ادبيات زنانه در ايران پر است از رمان ها و مجموعه داستان هاي کوتاه خيلي مشهور و خيلي پرفروش که مخصوص زنان نوشته شده اند. کتاب هايي که زن ها خيلي دوست دارند و خب، اصلاً پسرانه و مردانه نيستند. يعني يک جوري نوشته شده اند که من پسر از آنها چيز زيادي نمي فهمم. اذيتم مي کنند. مال يک دنياي کاملاً غريبه هستند. از پشت ديوارها حرف مي زنند. ديوارهايي که برايم تجربه هاي تازه يي هستند، گنگ، ناآرام و عجيب. بعضي وقت ها اين وسط نام هايي پيدا مي شوند که هم زنانه حرف مي زنند و هم ديوارها را کنار مي زنند و طوري مي نويسند که خواننده ارتباط برقرار مي کند، چه پسر باشد و چه دختر. چه مرد و چه زن. نام هايي مثل زويا پيرزاد يا شيوا مقانلو يا گيتا گرکاني يا ميترا الياتي.</p>

<p> اين نام آخري خيلي کم مي نويسد. کم کار است توي نوشتن. نه اينکه نخواهد بنويسد. يک جوري اينقدر سرش را شلوغ کرده که گم شده بين کارهايش. «جن و پري» را دارد که تقريباً مهم ترين ماهنامه ادبيات فارسي زبان در اينترنت است. در کنار آن تقريباً هر جور همايش ادبي هم که باشد و بشود، سرکي مي کشد و هست. شش سال پيش، ميترا الياتي «مادموازل کتي و چند داستان ديگر» را منتشر کرد که خود داستان کوتاه «مادموازل کتي» يکي از بهترين هاي بعد از انقلاب است؛ داستاني که به نوعي تمام آشفتگي زندگي امروز ما را در خودش دارد. و بعد از شش سال، کتاب کوچک 84 صفحه يي ميترا الياتي را نشر چشمه در نمايشگاه بين المللي کتاب تهران، دور بيست و يکم به بازار فرستاد؛ مجموعه يي از هفت داستان کوتاه با نام «کافه پري دريايي».</p>

<p>ميترا الياتي دوست دارد يک عالمه تصوير را خلاصه کند توي چند صفحه کاغذ. داستان هايش اين شکلي است. کتابش مثل يک جشنواره بادبادک بازي است. رنگارنگ است و يک جوري غمگين. يک جوري دوست داشتني. يک جوري تازه. و يک جوري قديمي. بين مرزها شناور است و بين فضاها مي گردد تا بتواند تصويرها را آن طوري که دوست دارد نقش بزند. نام کتاب و پشت جلد کتاب، خاطره گويي يک پسربچه نوجوان و تازه بالغ است. پسري که عاشق پري کوچک دريايي خود است؛ زني خارجي که در شهر آنها يک کافه دارد. </p>

<p>داستان از روزي شروع مي شود که مردم جمع شده اند اين خانه فساد و لهو و لعب را روي سر صاحبش خراب کنند. پدر راوي خود از مشتري هاي دائمي کافه است. بچه فقط نگاه مي کند. يک روز پري مي رود. براي هميشه مي رود. خاطره مي ماند؛ خاطره يي که کتاب را نقش مي زند. کتاب خانم الياتي درياچه هاي کوچک و تنهايي است از خاطره ها که در کنار هم يک جوري مي شوند همان زندگي شهري مزخرفي که هر روز داريم آن را از سر تا ته طي مي کنيم.</p>

<p>خاطره ها هستند که کتاب را شکل مي دهند. خاطره هاي شخصي هم داريم. يک شب برفي؛ بعد از اهداي جايزه ادبي شعر کارنامه، يک مهماني شام نگار اسکندرفر به افتخار جايزه داده جايي در شمال تهران. همه جمع هستند. در اين مهماني است که يک حادثه تلخ رخ مي دهد؛ نازنين نظام شهيدي، شاعر معاصر، سکته مي کند و به بيمارستان نمي رسد. فردا خبرگزاري ها خبر تلخ دارند برايمان پخش کنند. ميترا الياتي هم بين کساني است که در مهماني بوده. حالا بعد از سال ها مهماني را برايمان به تصوير مي کشد، از بين ديس هاي شام ما را مي کشاند به شعرهاي نازنين نظام شهيدي، حافظ موسوي و رضا تقوي. خاطره يي سرد که روي وجود ميترا سنگيني مي کرده و حالا اينجاست؛ درون کتاب، براي ما که همراه او به اين مهماني غمگين برويم. </p>

<p>ميترا الياتي نشسته و بادبادک هوا مي کند. هر کدام به يک شکل. بادبادک ها قشنگ هستند. «نامه به يک دوست قديمي» يکي ديگر از آن خوشگل ها است. داستاني که دل را با خودش مي برد به زندگي زنانه و مرزهايي که عشق مي سازد. «بالابر» يک داستان کارگري است، مال مرد جواني که مي خواهد همه چيز را فداي آينده يي کند که خود نمي داند چيست، در کجاست، چگونه است و... کتاب ميترا الياتي تصويرهاي ساده و مغموم زندگي است. کوتاه است. جذاب است. و غمگين.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یادداشت‌های سودارو در شماره‌ی جدید جن و پری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/05/1850.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1850" title="یادداشت‌های سودارو در شماره‌ی جدید جن و پری" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1850</id>
    
    <published>2008-05-27T17:33:31Z</published>
    <updated>2008-05-27T16:11:27Z</updated>
    
    <summary>کافه‌ی پری دریایی میترا الیاتی *** ترجیع‌بندی برای شاعران جوان فتح‌الله بی‌نیاز *** آونگ خاطره‌های ما و دو نمایش‌نامه‌ی دیگر عباس معروفی *** ارلاندو ویرجینیا وولف *** اتاقی از آن خود ویرجینیا وولف *** تبعید به شما گزیده‌ی اشعار هیوا...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><strong><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=899">کافه‌ی پری دریایی<br />
میترا الیاتی</a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=898">ترجیع‌بندی برای شاعران جوان<br />
فتح‌الله بی‌نیاز</a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=897">آونگ خاطره‌های ما و دو نمایش‌نامه‌ی دیگر<br />
عباس معروفی</a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=896">ارلاندو<br />
ویرجینیا وولف</a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=895">اتاقی از آن خود<br />
ویرجینیا وولف</a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=894">تبعید به شما<br />
گزیده‌ی اشعار هیوا مسیح</a></p>

<p>***</p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=893">هفت‌ها<br />
مجموعه‌شعر مجتبا پورمحسن</a></strong></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>به سوی فانوس دریایی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/05/1831.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1831" title="به سوی فانوس دریایی" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1831</id>
    
    <published>2008-05-15T16:49:32Z</published>
    <updated>2008-05-15T15:25:20Z</updated>
    
    <summary>اتاقی از آن خود - قسمت هفتم کوه‌های یخ‌بسته‌ی دوست‌ت دارم منتشر شده در روزنامه‌ی کارگزاران - دوشنبه بیست و سه اردیبهشت هشتاد و شش لینک پی‌دی‌اف لینک اچ‌تی‌ام‌ال به سوی فانوس دریایی. ویرجینیا وولف ترجمه: صالح حسینی ناشر: انتشارات...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p>اتاقی از آن خود - قسمت هفتم<br />
<strong>کوه‌های یخ‌بسته‌ی دوست‌ت دارم</strong><br />
منتشر شده در روزنامه‌ی کارگزاران - دوشنبه بیست و سه اردیبهشت هشتاد و شش<br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-02-23/P10.pdf">لینک پی‌دی‌اف</a><br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?9571">لینک اچ‌تی‌ام‌ال</a></p>

<p><br />
به سوی فانوس دریایی. <br />
ویرجینیا وولف<br />
ترجمه: صالح حسینی<br />
ناشر: انتشارات نیلوفر<br />
شمارگان: 3300 نسخه<br />
قیمت: 2400 تومان </p>

<p><br />
<strong>سنگلاخ‌های بهشت: پنجره</strong></p>

<p>خانواده‌ی رمزی زندگی آرام خودشان را می‌گذارنند. یک ویلا برای فصل تابستان در اسکاتلند که این خانواده‌ اشرافی انگلستان، حالا برای تعطیلات در آن هستند. همه چیز عادی است تا لحظه‌ای که «ویرجینیا وولف» تصمیم می‌گیرد این ایده را به یک رمان تبدیل کند. نتیجه‌ کار، «به سوی فانوس دریایی» را خیلی‌ها تکنیکی‌ترین، زیبا‌ترین و قوی‌ترین رمان وولف خوانده‌اند. البته احتمالا چون این رمان، به بقیه‌ رمان‌های دیگر دنیا شبیه‌تر است. شاید هم فقط به این دلیل که وولف، بعد از کار سنگین «خانوم دالووی»‌ چگونه نوشتن، آن‌طوری که هم خودش و هم خواننده به ارضایی روحی برسند را خوب فرا گرفته است. بعد از موج‌های دریای تنهایی کلاریسا دالووی و آدم‌های اطراف‌اش، وولف یک بهشت می‌سازد، بهشتی خیال‌انگیز که در تصرف یک الهه‌ باستانی است. <br />
خانوم رمزی</p>

<p><br />
تعطیلات تابستانی است. مهمان‌ها آمده‌اند (مهمان‌ها می‌آیند و می‌روند،) همه چیز عالی است. کل داستان بخش اول رمان (پنجره- رمان سه بخش دارد)‌ در یک بعد‌ازظهر شروع می‌شود (یک بعدازظهر گرم و دوست داشتنی) وقتی خانوم رمزی به پسرش جیمز، اطمینان می‌دهد که همه چیز برای اینکه فردا به سراغ فانوس دریایی در جزیره بروند عالی است. آقای رمزی، یک لحظه رد می‌شود و می‌گوید: فردا هوا بد خواهد شد. و رمان شب تمام می‌شود، بعد از شام، وقتی خانوم رمزی برای خواب می‌رود. از مهمان‌ها خداحافظی می‌کند و... فصل اول،‌ در توصیف این بهشت زمینی، بخش اول رمانی است که در آن همه چیز آرام،‌ کش‌دار،‌ دوست‌داشتنی، خواستنی شروع شده‌اند. انگار که فردایی هست. همیشه فردایی هست.</p>

<p><br />
بخش اول رمان، در توصیف سال‌های قبل از جنگ است. همان موقع‌ها که ملکه پیر مرده بود، اصول ویکتوریی‌ زیر سوال رفته بودند و آدم‌ها، کم‌کم، آزادی را نفس می‌کشیدند. همان سال‌هایی که وولف در بلومزبری از عشق زمینی تا عشق تمام زند‌گی‌اش (نوشتن، بحث، هنر و...) را کشف می‌کند. آن‌ها را مزه‌مزه می‌کند. برای همیشه برای خود نگه می‌دارد (خاطرات شیرین گذشته؟) بخش اول رمان توصیف این سال‌های شیرین است. خانوم وولف با آرامش تمام، وقت می‌گذارد و جزء‌جزء این شیرینی را در روایت‌اش می‌گذارد. دوباره همان نثر همیشه‌گی وولف را داریم، با فرمی سنگین‌تر و دوباره بیشتر رمان در ذهن شخصیت‌های مختلف (که این بار تعداد‌شان خیلی بیشتر است)‌ دنبال می‌شود که همه در حول یک محور زند‌گی ‌بخش می‌چرخند: خانوم رمزی که در اتاق‌اش، پشت پنجره نشسته و دارد به کار‌هایش می‌رسد. و بعد شام، که همه چیز دوباره از آن خانوم رمزی است، بعد از لحظه‌های سر میز، لحظه‌هایی است که تنها با شوهر‌اش نشسته‌اند (زیباترین دست‌نوشته‌ وولف) که در سکوت، هر کدام در افکار خود غوطه‌ور است، هیچ کدام، با وجود عشقی که در عمق وجود نسبت به هم دارند، نمی‌تواند به آن یکی بگوید: دوستت دارم. همه چیز آرام است. وقتی بخش اول رمان تمام می‌شود، با خودت می‌گویی: فردایی هست. همیشه فردایی هست. اتفاقی نمی‌افتد. </p>

<p><strong>تند‌باد‌های جنون: زمان می‌گذرد</strong></p>

<p>بخش دوم کتاب کوتاه است. راوی آن موجودی عجیب: خانه، ویلای تابستانی. هیچ‌کسی نیست. کسی نمی‌آید. خدمتکار‌ها می‌روند. همه می‌روند. خانه در سکوت نگاه می‌کند. در سکوت شاهد تاریکی است. بخش‌های کوتاهی که با زبانی موجز و قوی نوشته شده‌اند. هر متن (بخش 10 متن دارد) برابر یک سال است. سال‌ها می‌گذرند. بالاخره خدمت‌کار‌ها می‌آیند. خانه را مرتب می‌کنند. تار عنکبوت‌ها را پاک می‌کنند، کتاب‌های کپک زده را هوا می‌دهند. پرده‌ها کنار می‌روند و خانه روشن می‌شود. اولین مهمان‌ها می‌رسند. جنگ جهانی اول تمام شده است.</p>

<p><strong>صندلی خالی:‌ فانوس دریایی</strong></p>

<p>«فانوس دریایی»، بخش سوم رمان است. انگار تا به حال در رویا بوده‌ایم و ناگهان به دنیای واقعیت پرت شده باشیم. خانوم رمزی مرده است. آقای رمزی و بچه‌ها به تنهایی برگشته‌اند. یک دختر موقع تولد بچه مرده. یک پسر در جنگ. حالا سکوت هست. و حالا عنوان رمان به واقعیت می‌پیوندد:‌روز بلند گذشته و به فردا رسیده‌اند. فانوس دریایی در یک جزیره است و مردی میان سال و پسر بچه‌اش مراقب آن هستند. حالا فردا است. بار اول پدر نگذاشت که هوا خوب نخواهد بود. حالا مجبور می‌کند و دستور می‌دهد که بچه‌ها بیایند. حالا که نمی‌خواهند باید بروند. فردا رسیده است. کل بخش سوم دو تصویر است، خانواده‌ رمزی که سوار بر قایق به سوی فانوس دریایی می‌روند. و دختر جوانی که از روی بالکن به آن‌ها نگاه می‌کند و تابلوی نقاشی‌اش را تمام می‌کند که سال‌ها قبل شروع کرده بود:‌ تصویر خانوم رمزی. دوباره در ذهن‌ها شناور هستیم و از این شخصیت به آن یکی پاس داده می‌شویم. دوباره همه چیز آرام است و دوباره همه در درون‌شان تنها هستند.</p>

<p><strong>الهه‌ی باستان</strong></p>

<p>مقاله‌ها و کتاب‌های گوناگون در باب «به سوی فانوس دریایی» بحث کرده‌اند و یکی از موضوعات همه‌گیر در این بررسی‌ها، نسبت دادن شخصیت‌های اصلی رمان، به خانواده‌ ویرجینیا وولف است. که خانوم رمزی مادر وولف است و آقای رمزی پدرش، به این دلیل‌ها و به همین منوال. وولف، در این رمان شگرف، به سطح زند‌گی بازگشته،‌ جامعه‌ انگلستان را آن‌گونه که خود دیده بود، در سه برهه‌ زمانی توصیف می‌كند: سال‌های آرام قبل از جنگ. جنگ اول که از آن متنفر است. آرامش شکننده‌ بعد از جنگ. آدم‌های رمان می‌توانند واقعی باشند، یا خیالی. اهمیت خاصی ندارد. رمان به تنهایی آن‌قدر گیرا هست که خواننده را مجذوب خود نگه دارد.<br />
«خانوم رمزی» پایه‌ اصلی کتاب است. یک بار دیگر خانوم وولف، یک زن را نشان داده که حتی بعد از مرگ هم، ستون اصلی یک خانواده و مهمان‌هایش است. انگار بدون این الهه، زند‌گی لذتی ندارد. الهه‌ای که به چشم نمی‌آید، (بیشتر روز در اتاق‌اش است، کم حرف می‌زند، حتی مرگ‌اش خیلی ساده عنوان می‌شود: آقای رمزی تنها خوابیده‌، چون خانوم رمزی شب قبل مرده است.‌)‌ این الهه، اما زیر پوست همه چیز هست. وقتی که نیست، نبود‌ش واقعا حس می‌شود. حالا که نیست می‌بینیم چقدر خانه خالی است. می‌بینیم که چقدر پدر و بچه‌ها در ارتباط برقرار کردن با هم مشکل دارند. می‌بینیم که هیچ چیز، هیچ چیز سر جای خودش نیست. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مزدیسا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/05/1809.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1809" title="مزدیسا" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1809</id>
    
    <published>2008-05-04T02:44:17Z</published>
    <updated>2008-05-04T01:15:10Z</updated>
    
    <summary>پسران آفتاب - نمایش‌نامه دایره‌ی بسته - نمایش‌نامه پیوست: تعطیلات تمام شد. من امروز از مشهد می‌روم. تا چهار ماه و خورده‌یی دیگر...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><a href="http://www.mazdisa.ir/News.aspx?NewsId=38af7de9-7ddc-4b2f-bd97-7640a1fbb873">پسران آفتاب - نمایش‌نامه</a></p>

<p><br />
<a href="http://www.mazdisa.ir/News.aspx?NewsId=72fb72aa-d5b6-4f6a-ac8b-4ac05eceb8cb">دایره‌ی بسته - نمایش‌نامه</a></p>

<p><br />
پیوست: تعطیلات تمام شد. من امروز از مشهد می‌روم. تا چهار ماه و خورده‌یی دیگر</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اتاقی از آن ِ خود – قسمت ششم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/04/1803.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1803" title="اتاقی از آن ِ خود – قسمت ششم" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1803</id>
    
    <published>2008-04-29T02:26:58Z</published>
    <updated>2008-04-29T00:59:21Z</updated>
    
    <summary>اتاقی از آن ِ خود – قسمت ششم نوای ِ غمگین ِ زمان، سال‌های گذشته مروری بر رمان ِ «ساعت‌ها» سید مصطفی رضیئی منتشر شده در روزنامه کارگزاران - سه شنبه - ده اردیبهشت هشتاد و هفت لینک پی دی...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p>اتاقی از آن ِ خود – قسمت ششم<br />
<strong>نوای ِ غمگین ِ زمان، سال‌های گذشته</strong><br />
مروری بر رمان ِ «ساعت‌ها»<br />
سید مصطفی رضیئی</p>

<p><strong>منتشر شده در روزنامه کارگزاران - سه شنبه - ده اردیبهشت هشتاد و هفت</strong><br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-02-10/P12.pdf">لینک پی دی اف</a><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?7608">لینک اچ تی ام ال</a></p>

<p><em>ساعت‌ها. مایکل کانینگهام. ترجمه‌ی مهدی غبرایی. تهران:‌ انتشارات ِ کاروان. چاپ چهارم:‌ 1384. 240 صفحه. 2500 تومان. </em></p>

<p><strong>تپه‌های خیال‌پردازی</strong></p>

<p> پسر بچه‌یی آمریکایی ِ ده، دوازده ساله بود که طلسم ِ جادویی ِ کلمات او را اسیر خود کرد. خیال‌پرداز بود و رویابین. مابین ِ جنگل ِ سرسبز ِ زیباترین‌ها داستان‌ها مست می‌شد و از این‌جا و آن‌جا میوه‌یی را مزه‌مزه می‌کرد. یک میوه‌ی عجیب او را مجذوب خویش ساخت: «خانوم دالووی.» آن قدر مزه‌اش غریب درون‌اش نشست که حتا گذر سال‌ها هم طعم را از زیر زبان‌اش بیرون نکشید. سال ِ 1999 است که رمان جدید پسر بچه، مایکل کانینگهام، دنیا را از آن ِ خود می‌کند:‌ برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر برای داستان. برنده‌ی جایزه‌ی معتبر پن/ فالکنر. فقط سه سال لازم است تا در مراسم ِ اسکار دو هزار و سه،‌ نیکول کیدمن مسرور و هیجان‌ِزده، به روی ِ سن بیاید و اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را به خاطر ِ بازی در نقش ِ «ویرجینیا ولف» در اقتباس ِ سینمایی ِ رمان ِ «ساعت‌ها»ی مایکل کانینگهام، از آن خود کند. جادوی ِ بلومزبری هنوز زنده بود. در خیال‌پردازی‌های مرد جوانی که در تپه‌های تخیل می‌گشت و هنوز رویابین بود؛ هنوز رویای ِ رمانی را می‌دید که کودکی‌اش را از او دور کرده بود و واقعیت را جلوی چشم‌هایش قرار داده بود. خانوم ولف جادوگر است، هنوز بعد شش دهه از آن روز افسرده که خود را به دامان رود سپرد.</p>

<p><strong>خانوم دالووی خودش گل‌ها را می‌خرد</strong></p>

<p>اقتباس سینمایی ِ «ساعت‌ها»، برخلاف ِ دیگر اقتباس‌های ِ‌ ادبی ِ هالیوود، وفاداری به داستان ِ رمان ِ مشهور کانینگهام را در دستور خود قرار داده است: داستان ِ سه زن که کتاب را می‌سازند، لحظه به لحظه در فیلم تصویر شده است. ولی سینما هیچ وقت نمی‌تواند ادبیات باشد. هیچ وقت. زیبایی کتاب را وقتی حس می‌کنید که بعد از بار‌ها دیدن فیلم، رمان را باز کنید و مسحور باقی بمانید. فصل اول خودکشی ولف است، از آن‌جا که نامه‌های خداحافظی را می‌نویسد؛ به کنار رود می‌رود؛ سنگ جمع می‌کند و در جیب می‌گذارد؛ به درون آب می‌رود. سه زن در کتاب هستند، از سه زمان ِ مختلف. صبح از خواب بیدار می‌شوند. خانوم ِ ولف، صبح‌اش را می‌گذارند و به اولین جمله‌ی رمان‌اش می‌رسد: «خانوم دالووی گفت خودش گل‌ها را می‌خرد.» در اواسط ِ دهه‌ی پنجاه ِ قرن ِ بیستم، زنی دیگر شروع به خواندن رمان ِ خانوم دالووی می‌کند: «خانوم دالووی گفت خودش گل‌ها را می‌خرد.» سال دو هزار، ویراستاری میان سال می‌خواهد به افتخار نزدیک‌ترین دوست ِ گذشته‌ها مهمانی بدهد (که ایدز دارد و رمان جدید‌اش یک جایزه‌ی مهم را برده،) دم در می‌گوید: «خودم گل‌ها را می‌خرم.»</p>

<p>کانینگهام، یکی از باهوش‌ترین و خلاق‌ترن نویسنده‌های جهان است. ایده‌ی اصلی را از رمان ِ ولف گرفته و آن را بسط داده است. داستان ِ «خانوم ِ دالووی» ستون‌های سازنده‌ی کتاب او را شکل می‌دهد. با این حال، رمان را نه یک زن،‌ که یک مرد دارد می‌نویسد: در مورد زن‌ها و برای زن‌ها. این داستان را جذاب می‌کند. شاید اگر کانینگهام رمان‌اش را نمی‌نوشت، این قدر عیان جلوی ِ روی خواننده قرار نمی‌گرفت. داستان‌های ولف، بیشتر خواننده‌ی زن را هدف قرار داده، نه صرفا برای پر کردن ِ وقت یک زن،‌ که نشان دادن ِ تنهایی ِ دردناک ِ زنده‌گی یک زن و به همراه آوردن ِ بیداری، که او را از این تباهی بیرون بکشد،‌ که از سایه‌ها بگذرد و به خود ِ واقعی‌اش برسد. </p>

<p>مایکل کانینگهام این موضوع را خوب فهمیده است. کتاب‌اش را بر زنان استوار کرده و بر عمق تنهایی‌شان. ولف را نگاه می‌کنیم: این زن آشفته که ارتباط‌اش حتا با شوهر‌اش هم به خطر افتاده، لندن ِ خاطره‌ها را از او دزدیده‌اند و حق نزدیک شدن به آن‌ها را ندارد، رمان می‌نویسد، اما آرام نیست. خواهرش در زنده‌گی خوانده‌گی‌اش غرق است. عشق اما هنوز هست. هست. تا ررزی که خود را به آب می‌سپارد.</p>

<p>زن دوم رمان دارد از ترس می‌میرد. حتا قدرت لمس این زنده‌گی موجود را هم ندارد. و باز بچه‌ای در راه است. برای مرگ از همه چیز جدا می‌شود. به هتل می‌رود. می‌ماند به انتظار ِ انتخاب: می‌تواند؟ نمی‌تواند؟ «خانوم دالووی» را باز می‌کند و در خطوط غرق می‌شود. غرق می‌شود ...</p>

<p>زن ِ سوم، در نیویورک ِ مدرن، می‌خواهد زنده‌گی‌اش را نجات بدهد. دوست قدیمی‌اش، یک نویسنده‌ی معروف، از بیماری ِ ایدز به اوج ِ ناامیدی رسیده است. زن می‌خواهد مرد را نجات بدهد. می‌خواهد همه چیز را نجات بدهد. می‌خواهد خودش را نجات بدهد. می‌تواند؟‌ کانینگهام یک کلاریسا دالووی جدید ساخته که می‌خواهد با یک مهمانی همه چیز را نجات دهد. کلاریسا دالووی باز هم مهمانی می‌دهد.</p>

<p>«ساعت‌ها» قصه‌ی زنده‌گی تنهای ِ زن است. زمان می‌گذرد. سال‌ها می‌گذرد. اما چیزی فرق نکرده است. هیچ چیزی فرق خاصی نمی‌کند. نوای غمگین ِ زنده‌گی، همیشه روی گذر ِ ثانیه‌ها، ساعت‌ها، سال‌ها سنگینی می‌کند. ولف زمانی که «خانوم ِ دالووی» را می‌نوشت، نام اولیه‌ی رمان را «ساعت‌ها» گذاشته بود. شصت سال بعد کانینگهام این نام را بر رمان خود گذاشت. رمانی که قدم‌ به قدم همراه ِ «خانوم دالوی» است و همه چیز‌اش را مدیون ِ نبوغ ِ این زن ِ گذشته‌ها است. </p>

<p>«ساعت‌ها» در جهان ادبیات یک اتفاق جدید نبود، اما یک نسیم دلنشین بود که گذشته‌ها را به زمان حال وصل کرده بود. حالا، در قرن بیست و یکم، نقد ِ قمینیستی که ولف از پایه‌گذاران اصلی آن بود، زنده‌ترین جریان ِ ادبی جهان را ساخته است. حالا مرد‌ها هم برای زن‌ها می‌نویسند و به درون زن می‌روند تا از تنهایی‌ها حرف بزنند. می‌روند تا دنیا را نقش بزنند. حالا ولف زنده است، حالا می‌تواند آرام بماند، حالا که هر جایی می‌توان نشانه‌یی از تلاش‌های او را دید. تلاش‌هایی که دنیا را عوض کرد. خودش را عوض کرد. و حالا به جایی رسیده‌ایم که کلاریسا دالووی در تمام جهان دارد مهمانی می‌دهد. در نیویورک توی رمان کانینگهام، در تهران توی صفحه‌ی تلویزیون و توی کتاب‌فروشی‌ها. و در قلب خواننده‌ها. </p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آقای وب‌لاگ، تولد‌تان مبارک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/04/1797.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1797" title="آقای وب‌لاگ، تولد‌تان مبارک" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1797</id>
    
    <published>2008-04-26T02:44:43Z</published>
    <updated>2008-04-26T01:20:05Z</updated>
    
    <summary>یک سال گذشته است ... که بیایم دوباره سلام کنم و بگویم سودارو هستم، سید مصطفی رضیئی، نویسنده، مترجم، شاعر، روزنامه‌نگار و وب‌لاگ‌نویس. بگویم که وب‌لاگ قبلی‌ام را به هیچ دلیلی و بدون هیچ اخطاری فیلتر کردند. بگویم هنوز فیلتر...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p>یک سال گذشته است ... که بیایم دوباره سلام کنم و بگویم سودارو هستم، سید مصطفی رضیئی، نویسنده، مترجم، شاعر، روزنامه‌نگار و وب‌لاگ‌نویس. بگویم که <a href="http://soodaroo.blogspot.com">وب‌لاگ قبلی‌ام </a>را به هیچ دلیلی و بدون هیچ اخطاری فیلتر کردند. بگویم هنوز فیلتر است. سه هزار صفحه یادداشت‌هایم فیلتر است. بگویم که یک سال تمام است توی کتاب‌لاگ هستم و هنوز هیچ کدام از کتاب‌هایم، به لطف ارشاد، و از ترس ناشر‌هایم، به ارشاد حتا نرفته‌اند که بخواهند مجوز بگیرند. ترس از این‌که نرسیده به دفتر ارشاد لغو دائم مجوز شوند و ...بگویم چقدر دل‌م گرفته. چقدر خسته‌ام. چقدر ... بگویم حوصله‌ام سر رفته. بگویم نمی‌دانم دارم برای چی هنوز کار می‌کنم. بگویم که دیگر مدت‌هاست ایران را دوست ندارم. بگویم خیلی از دست همه عصبانی هستم. بگویم که ... یک سال گذشته است و نمی‌خواهم هیچ کدام از این حرف‌ها را بزنم. آمده‌ام صد و بیست و سومین پست وب‌لاگی‌ام در کتاب‌لاگ را بنویسم و بگویم سلام، بگویم به امید تمام روز‌های خوبی که بیایند</p>

<p>چهار سال تمام است می‌نویسم. و نمی‌دانم تا کی خواهم نوشت. تولد وب‌لاگی مبارک</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خانوم دالووی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/04/1792.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1792" title="خانوم دالووی" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1792</id>
    
    <published>2008-04-24T02:45:43Z</published>
    <updated>2008-04-24T01:19:14Z</updated>
    
    <summary> نشسته بر برج عاج، خیره به برهوت مروری بر رمان «خانوم دالووی» - اتاقی از آن خود - قسمت پنجم منتشر شده در روزنامه کارگزاران - پنجشنبه 5 اردیبهشت هشتاد و هفت لینک پی دی اف لینک اچ دی...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><br />
<strong>نشسته بر برج عاج، خیره به برهوت</strong><br />
مروری بر رمان «خانوم دالووی» - اتاقی از آن خود - قسمت پنجم<br />
منتشر شده در روزنامه کارگزاران - پنجشنبه 5 اردیبهشت هشتاد و هفت<br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-02-05/P8.pdf">لینک پی دی اف</a><br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?6986">لینک اچ دی ام ال</a></p>

<p><br />
<em>خانم دالاوی. ویرجینیا ولف. ترجمه خجسته کیهان. تهران:‌ انتشارات نگاه. چاپ اول: 1386. 2000 نسخه. 240 صفحه. 3000 تومان. </em></p>

<p></p>

<p><strong>«فرض کنید چیزی از دل چیزی دیگر بیرون آید ... گذشته را هرگاه لازم باشد تکه‌تکه می‌کنم ... خانم دالاوی گفت گل‌ها را خودش می‌خرد.» (ویرجینیا ولف) </strong></p>

<p><strong>دریایی مواج</strong></p>

<p>20 ژوئن 1923، یک روز آفتابی در لندن، بعد از جنگ. وقتی همه چیز آرام شده، کلاریسا دالووی 52 ساله می‌خواهد میهمانی بدهد. صبح که از خانه بیرون می‌آید می‌گوید گل‌ها را خودم می‌خرم و رمان از همین جمله شروع می‌شود و بلافاصله شیرجه می‌زنی در عمق‌ گردابی از تصویر‌ها، خاطره‌ها، جمله‌ها و اندوه. «خانوم دالووی» از نظر خیلی‌ها مهم‌ترین متن نوشته شده به دست خانوم ولف است. حتی اگر بخواهیم نظر آن دسته را که می‌گویند «به سوی فانوس دریایی» شاهکار است را قبول کنیم، حداقل می‌توانیم بگوییم این رمان، مشهور‌ترین نوشته‌ ولف است. «خانوم دالووی» (چگونه خجسته‌کیهان آن را دالاوی خوانده؟) داستان یک روز است. یک روز که ساده از خرید کلاریسا در خیابان باند شروع می‌شود و مثل موج‌های دریایی که می‌روند و می‌آیند و هر بار تصویری تازه می‌آفرینند؛ رمان لبریز از قطعات فکر‌ها، تخیل‌ها، رنج‌ها، خوشی‌ها، خوبی‌ها، بدی‌ها و در کل گذشته، حال و آینده‌‌ای می‌شود که از دل هم بیرون می‌آیند و رمان را می‌سازند. بیشتر حجم رمان به بازگویی «گفت‌و‌گو‌های درونی» شخصیت‌‌ها با هم اختصاص دارد و در این میان گاه به گاهی، دیالو‌گ‌هایی کوتاه و خیلی کم، گفت‌و‌گو‌های موردی بلند (مثل اولین دیدار کلاریسا با پیتر والش بعد از سال‌ها) در رمان سر بلند می‌کنند. کتاب، درست شبیه به یک دریا است، مواج در یک روز گرم با آفتابی در آسمان و ابرهایی که شاید با خود یک توفان به همراه بیاورند. کلاریسا دالووی می‌خواهد در این روز یک میهمانی بدهد. </p>

<p><strong>برج عاج</strong></p>

<p>رمان در ستایش کسی است که نام خود را به کتاب بخشیده. خانوم ولف می‌گذارد تا خوب در ذهن شخصیت‌ها کنکاش کنیم و ببینیم چگونه به این زن چشم دوخته‌اند. چگونه به کلاریسا دالووی احترام می‌گذارند، نسبت به او حسادت دارند، از او می‌ترسند: از قدرت‌اش، متانت‌اش، و اشراف‌منشی بی‌پایان‌اش. او همسر یک سیاستمدار معروف است، که نخست‌وزیر به میهمانی‌اش می‌آید. ریچارد، مردی آرام، تودار، با یک ماسک رمی بر چهره در درون خسته و آزرده و اوج پریشانی‌اش درآوردن دسته گل رزی برای کلاریسا است، بی هیچ مقدمه‌ای، بدون آن که بتواند به او بگوید:‌ دوستت دارم. مرد سکوت‌ها است، با نگاه حرف می‌زند و همه چیز را درون‌اش می‌ریزد. کلاریسا و آدم‌های نزدیک‌اش (به جز دوشیزه کیلمن، پیردختری که می‌تواند خوب کلاریسا را تا درون آتش بزند – بر دخترش، الیزابت نفوذ دارد – یکی از عجیب‌ترین و در عین‌حال ساده‌ترین آدم‌های کتاب) همگی متعلق به طبقه‌ ثروتمند هستند:‌ طبقه غنی که آن‌چنان کاری ندارد انجام بدهد به جز سیاست و مدیریت و وقت تلف کردن. در مقابل او یک اندوه هست:‌ جنگ و اثرات آن در زندگی آن لحظه. </p>

<p><strong>برهوت</strong></p>

<p>وارن اسمیت، سرباز جنگ جهانی اول، شاهد مرگ نزدیک‌ترین دوست‌اش (تمام ظرافت‌های نثری که عمق این رابطه بین او و آن مرد مرده در جنگ را نشان می‌دهد، در ترجمه‌ رمان نابود شده‌اند)‌ وقتی صلح اعلام می‌شود، در ایتالیاست و با کوچک‌ترین دختر مردی میهمان خانه‌دار ازدواج می‌کند، اما احساس ندارد. لذت را درک نمی‌کند. مزه‌ها را نمی‌تواند حس کند. هیچ چیزی را حس نمی‌کند و این دردناک است. رسیدن رمان، از درون ذهن کلاریسا به درون دنیای سرد و آشفته‌ سپتیموس، یکی از سنگین‌ترین و زیبا‌ترین صحنه‌های نوشته شده در ادبیات جهان است. روایت از این دست به آن دست می‌چرخد و یک لحظه مرد سرباز سابق و همسر‌ش را نشان می‌دهد و بی‌توجه عبور می‌کند. بعد، سر فرصت، دوباره بر می‌گردد و روی او ثابت می‌ماند. وقتی دیگر به اوج خلاء می‌رسد، دست از کار کشیده و در خانه مانده، سروصدا آزار‌ش می‌دهد، خاطرات جنگ مرتب برمی‌گردند و همسرش، هر کاری می‌کند تا او را آرام‌تر کند نتیجه‌ای معکوس می‌گذارد. سپتیموس خودش را از پنجره به پایین پرتاب می‌کند، نقطه‌ اوج رمان، «اما تا آخرین لحظه صبر کرد. نمی‌خواست بمیرد. زندگی خوب و آفتاب گرم بود. فقط آدم‌ها؟‌ پیرمردی که از پله‌های رو‌به‌رو پایین می‌آمد، ایستاد و به او خیره شد.» (صفحه‌ 188 کتاب.) و بعد انگار زمان به سکون می‌رسد. میهمانی کلاریسا برگزار می‌شود و همه‌ شخصیت‌های مهم رمان (به جز همسر وارن اسمیت و دوشیزه کیلمن، بازنده‌های رمان) در میهمانی دور هم جمع می‌شوند. همه چیز مثل یک بالماسکه‌ ساکن است. هیچکسی، هیچکسی، حتی کلاریسا لذتی از این میهمانی نمی‌برد. نمایش با شنیدن خبر مرگ وارن اسمیت، به اوج خود می‌رسد:‌ کلاریسا، خود در سکون غرق می‌شود. از شلوغی میهمانی به میان یک اتاق خالی می‌رود. تا تنهایی خودش را ببیند و آینده‌اش را. پیرزنی که در خانه‌ رو‌به‌رویی برای خواب آماده می‌شود، چراغ را خاموش می‌کند و در تاریکی غرقه می‌ماند.</p>

<p><strong>در ستایش غرور</strong></p>

<p>کتاب با بازگشت کلاریسا به میهمانی (عبور از مرز خودکشی؟) و رفتن او به میان دوستانش پایان می‌پذیرد. باز هم کتاب به ستایش کلاریسا ادامه می‌دهد، غرور‌ش را باز هم نشان می‌دهد و ابایی از گفتن این ندارد که انگار همه چیز برای اوست و در خدمت او. دریا دوباره آرام می‌شود و کتاب پایان می‌پذیرد.<br />
«خانوم دالووی» از مهم‌ترین و تاثیر‌گذار‌ترین متن‌های نوشته شده در ادبیات کل جهان است. رمان، هم چنین از برترین متن‌های عصر مدرنیسم انگلستان بوده و منبعی الهام بخش برای هزاران پروژه‌ تحقیقاتی، مقالات، ده‌ها کتاب و چندین فیلم بوده است.</p>

<p><strong>خانوم دالووی در ایران</strong></p>

<p>اولین بار پرویز داریوش، حوالی سی سال پیش دست به ترجمه‌ این رمان زد. نسخه‌ای که از سرنوشت آن خبر درستی در دست نیست. ترجمه‌ جدید خجسته کیهان، می‌توانست خوب و واقعا خوب باشد؛ اگر کتاب این قدر عجولانه حروف‌چینی نشده بود: لبریز از غلط‌های نشانه‌گذاری و فاصله‌گذاری، که واقعا به خواندن کتاب لطمه می‌زنند. با این حال، کار خانم کیهان، خسته نباشید گفتن دارد. رساندن یک متن فارسی نسبتا روان، که توانسته باشد کمی به متن انگلیسی سنگین رمان نزدیک شود، واقعا کار سختی است. کار سختی که انجام شده و حالا مقابل چشمان ماست. تا بر آن قضاوت کنیم.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر کتاب ِ «کلمات»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/04/1781.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1781" title="مروری بر کتاب ِ «کلمات»" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1781</id>
    
    <published>2008-04-21T02:43:59Z</published>
    <updated>2008-04-21T01:19:55Z</updated>
    
    <summary>يك عمر زنده‌گی برای ِ دیگران سید مصطفی رضیئی منتشر شده در روزنامه کارگزاران. دوشنبه دوم اردیبهشت ماه هشتاد و هفت لینک پی دی اف لینک اچ تی ام ال کلمات. ژان پل سارتر. ترجمه‌ی ناهید فروغیان. تهران: انتشارات ققنوس....</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><strong>يك عمر زنده‌گی برای ِ دیگران</strong><br />
سید مصطفی رضیئی</p>

<p><br />
منتشر شده در روزنامه کارگزاران. دوشنبه دوم اردیبهشت ماه هشتاد و هفت<br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-02-02/P8.pdf">لینک پی دی اف</a><br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?6555">لینک اچ تی ام ال</a></p>

<p><br />
<em>کلمات. ژان پل سارتر. ترجمه‌ی ناهید فروغیان. تهران: انتشارات ققنوس. چاپ دوم: 2000 نسخه. 216 صفحه. 2800 تومان.</em></p>

<p>«همچنان می‌نویسم. چه کار جز این می‌توانم کرد؟ هیچ روزی نباید بدون نوشتن بگذرد.»<br />
(صفحه‌ی 215 کتاب.)</p>

<p><strong>نگاه ِ فیلسوفی به گذشته</strong></p>

<p>پنجاه و نه سال از عمر ِ متفکر و فیلسوف ِ سرشناس ِ قرن بیستم گذشته بود که ایده‌ی نوشتن ِ زنده‌گی‌نامه فکر سارتر را پر کرد،‌ این چنین بود که «کلمات» زاده شد. پروژه‌یی بزرگ (حدود سه هزار صفحه) که اکنون، بخش اول آن، در مورد ِ ده سال ِ اول ِ زنده‌گی ِ ساتر، به زبان فارسی منتشر شده است.</p>

<p>سارتر راحت نمی‌نویسد. زبان سنگینی دارد و عاشق این است که موضوعات را آن طوری که خودش دوست دارد شکل بدهد و تصویری می‌سازد که جلوه‌گر تفکر او، بر مبنای ِ تجربه‌اش باشد، نه دقیقا همان چیزی که واقعا رخ داده است. موقع خوانش ِ کلمات این مسئله گیج‌ات می‌کند که آیا واقعا یک پسر بچه‌ی نه، ده ساله می‌توانسته این گونه در مورد نوشتن و کار ادبی باندیشد یا سارتر دوست دارد فکر کند که چنین خیال‌هایی را داشته و این دوست داشتن را دارد به ما تحمیل می‌کند؟ سارتر آدم عجیبی است، هیچ وقت نباید این موضوع را فراموش کرد.</p>

<p><strong>یتیم ِ کتاب‌ها و پدر‌بزرگ ِ مغرور</strong></p>

<p>پدر سارتر مرد، او خاطره‌یی از پدر ندارد جز چند عکس که از او دیده. اما کتاب‌اش را با اجداد شروع می‌کند،‌ که کی چه جوری با کی آشنا شد و بچه‌های‌شان و زنده‌گی آن‌ها و بچه‌های‌شان،‌ که یکی پدر سارتر است. ازدواج او و مرگ بر اثر ِ بیماری و بعد تازه آقای ِ‌ سارتر متولد می‌شوند: بخش ِ نخستین ِ‌ کتاب،‌ «خواندن» تا حدود هفت، هشت ساله‌گی است، تا وقتی که جنون‌آمیز می‌خواند. بخش ِ‌ دوم، «نوشتن» ماجرای اولین داستان‌هایی است که به تقلید از حکایت‌های ماجراجویی می‌نویسد.</p>

<p>راوی تحت‌تاثیر ِ آدم‌های اطراف‌اش است. مادری که مبهوت از دست دادن ِ‌ شوهر در جوانی، که هنوز در بهت مانده و از پشت ِ‌ دیوار‌های شیشه‌ای بزرگ شدن ِ پسر‌اش را نگاه می‌کند. مادربزرگی سنت‌گرا،‌ متعصب و مغرور که زنده‌گی‌اش خواندن دو کتاب مجلل در هر هفته است که از کتابخانه قرض می‌گیرد. و در نهایت پدربزرگ، غول اسرار‌آمیزی که سارتر را مبهوت خود نگه می‌دارد. مردی زبان‌شناس و سرشناس در آموزش. کتاب‌اش در مورد زبان و آموزش آن، هر سال تجدید چاپ می‌شود و هر سال پدربزرگ از عواید آن ثروتمند‌تر.</p>

<p>پدربزرگ عجیب غریب است. زیاد شبیه آدم‌های دیگر نیست. تا وقتی سارتر کودکی بی‌خیال است، آدم مهربان داستان می‌ماند. وقتی سارتر تحت تعلیم‌های او خواندن می‌آموزد و کتاب‌هایی که او معرفی می‌کند، بابانوئل مهربان هست. اما از وقتی که تحت تاثیر ِ مادرش،‌ عمه‌ و دوستان مادر،‌ کتاب‌چه‌های حکایتی پر از ماجرا و قصه می‌خواند،‌ منفور پدربزرگ می‌شود:‌ اما هنوز تاثیرگذار. تا آن جا که نیم قرن بعد از مرگ ِ او، ساترت به کار نوشتن می‌پردازد، آن گونه که دوست داشت، به یاد پدربزرگ، پدربزرگی که اگر زنده می‌ماند، یک لحظه را برای تکفیر روش سارتر، مکث نمی‌کرد:‌ سارتر تمام عمر در آرزوی جلب محبت ِ مردی است که کار او را نمی‌پسندد.</p>

<p>کار کردن بر روی کتاب ِ «کلمات» هم برخلاف ِ نظر ِ‌ شخصی سارتر است. کودکی‌اش را دوست نداشت و همین طور کار‌هایی که در کودکی انجام داده بود، ولی با این حال، در نوشتن کتاب تردید نمی‌کند. گویی برای سارتر خودش مهم نیست،‌ چیزی که برایش مهم باقی مانده،‌ دیگران هستند. سارتر همیشه همان کودک یتیمی باقی می‌ماند که به خاطر ِ جلب ِ محبت ِ دیگران، دست به هر کاری می‌زند، تا همیشه جلوی ِ چشم‌ها باشد، که به جز خودش کسی نباشد. همیشه برای دیگران و خیلی وقت‌ها بر خلاف ِ عقیده‌ی قلبی،‌ برای خود و به نفع ِ دیگران: شاید تمام زنده‌گی سارتر فقط همین بود.</p>

<p><strong>ماجراجوی کلمات</strong></p>

<p>«نوشتن» بخش دوم زنده‌گی نامه‌ی سارتر، جرقه‌های اولیه‌ی استعداد ِ‌ اوست. از هفت هشت ساله‌گی، خواندن را جدی می‌گیرد و در حدود نه ساله‌گی، اولین داستان‌هایش را می‌نویسد. همه کلیشه، تحت‌تاثیر جزوه‌های داستانی که مادر و دوستانش برایش می‌خریدند،‌ شروع به قصه‌سازی می‌کند و از همان لحظه‌ی نوشتن، رویای بزرگ و مشهورشدن، رویای ژان پل سارتری را می‌بینید که بدون او فرانسه در خلاء‌یی عجیب فرو می‌رود: سارتر رویای ِ آینده را می‌بیند. رویای ِ آینده‌یی که روزی تحقق پیدا خواهد کرد:‌ سارتر پایه‌ را در کودکی کاشته تا در آینده بزرگ بودن را درو کند.</p>

<p>صفحات ِ پایانی ِ کتاب، رویا‌های عجیب ِ سارتر است. اگر پیروز شود چه خواهد شد؟‌ اگر شکست بخورد چه؟ نگرانی‌هایش، داستان‌سازی‌ها، رویا‌پردازی‌ها، همه‌گی در این صفحات جمع شده‌اند و خواننده را مبهوت خود باقی می‌گذارند؛ سارتر موجود غریبی است، و این غرابت را در رویا‌هایش (برای نیم قرن آن‌ها را در خود حفظ کرده بود؟) به روشنی نشان می‌دهد. وحشت زده است که اگر کلمات را از دست بدهد چه خواهد شد: سارتر از همان کودکی خود را با کلمات همراه کرده،‌ جادوی کلمات او را گرفته؛‌ کلمات؛ کلمات ِ آهنین که او را به جاودانه‌گی می‌رسانند.</p>

<p><strong>بعد از عبور ِ سال‌ها</strong></p>

<p>سارتر هنوز زنده بود که از دیده‌گان عموم کنار رفت. اما هنوز طعم مرگ را نچشیده بود،‌ که همان طور که که برتراند راسل پیش‌بینی کرده بود،‌ دوباره مقابل چشم‌ها بازگشت: دوباره جوان‌ها سارتر می‌خواندند. تا امروز، سارتر، با نوسان،‌ بوده و نبوده؛ بعد از عبور از پایان ِ‌ هزاره‌ی دوم، سارتر باری دیگر به میان ما آمد: موجی از کتاب‌های در مورد سارتر و کتاب‌های سارتر دوباره بازار کتاب جهان را پر کرد. ایران هم بی‌نصیب نماند. «کلمات» به عنوان مثال. فقط کاش یادمان بیاید هنوز مهم‌ترین آثار ژان پل سارتر،‌ به طور کامل و با ترجمه‌یی روان، در دستر‌س فارسی زبان‌ها نیست.</p>

<p><strong>تابلو</strong></p>

<p><br />
مادربزرگم برای کفری کردنش می‌گفت: «قد و بالایش به سارتر‌ها رفته.» پدربزرگم خود را به نشنیدن می‌زد، جلوی من قرار می‌گرفت و قدم را با چشم تخمین می‌زد و بالاخره بی‌آن‌ که اعتقادی به سخنش داشته باشد،‌ می‌گفت: «دارد قد می‌کشد!» نه در نگرانی‌هایش سهیم بودم و نه در امید‌هایش:‌علف هرز هم قد می‌کشد، یعنی می‌شود بلند شد بدون آن که مفید بود. مسئله‌ام در آن زمان خوب برای همیشه بود. همه چیز وقتی زنده‌گی‌ام سرعت گرفت تغییر کرد. دیگر خوب کار کردن کفایت نمی‌کرد. لازم بود که هر ساعت از ساعت دیگر بهتر کار کنم. فقط یک قانون داشتم:‌ صعود.<br />
(صفحه‌ی 200 کتاب.‌)‌<br />
 </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروري بر كتاب «بانو در آينه» اثر ویرجینیا وولف</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/04/1779.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1779" title="مروري بر كتاب «بانو در آينه» اثر ویرجینیا وولف" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1779</id>
    
    <published>2008-04-20T02:46:56Z</published>
    <updated>2008-04-20T01:18:48Z</updated>
    
    <summary>درون هزارتو در عمق يك خيال بانو در آينه. ويرجينيا وولف. فرزانه قوجلو. مجموعه داستان‌هاي كوتاه. تهران: انتشارات مرواريد، 2000 نسخه، 252 صفحه، 3000 تومان منتشر شده در روزنامه تهران امروز - یکشنبه اول اردیبهشت هشتاد و هفت فهرست: بعد...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p><strong>درون هزارتو در عمق يك خيال </strong></p>

<p><br />
<em>بانو در آينه. ويرجينيا وولف. فرزانه قوجلو. مجموعه داستان‌هاي كوتاه. تهران: انتشارات مرواريد، 2000 نسخه، 252 صفحه، 3000 تومان</em></p>

<p><a href="http://www.tehranemrooz.ir/v2/Default_view.asp?NewsId=55596">منتشر شده در روزنامه تهران امروز - یکشنبه اول اردیبهشت هشتاد و هفت</a></p>

<p><br />
فهرست: بعد از پيشگفتار كتاب، بيست و سه داستان كوتاه وولف مي‌آيد و در پايان مقاله «ويرجينيا وولف و جهان مدرن» اثر مالكوم برادبري آمده است.</p>

<p><br />
«گرچه خريدن روزنامه كار خوبي نيست ... اصلا چيزي اتفاق نمي‌افتد. لعنت به اين جنگ! لعنت خدا به اين جنگ! ... راستي نمي‌فهمم چرا ما بايد روي ديوارمان حلزون داشته باشيم؟» (صفحه 24 كتاب.) </p>

<p>سال86، سال حضور پررنگ ويرجينيا وولف در ادبيات فارسي بود، ترجمه‌هاي جديدي از رمان‌هايش، «موج‌ها» «اورلاندو» «خانوم دالووي» و داستان‌هايش، «بانو در آيينه» به فاصله كوتاهي، به دنبال هم، به بازار كتاب آمدند. چشم‌ها دوباره متوجه اين بانوي فرهيخته ادبيات انگلستان شده است؛ درست است كه بيش از شش دهه از خودكشي او گذشته است، اما داستان‌ها و رمان‌هايش هنوز زنده‌اند. در آنها خون روح وولف در جريان است كه قطره قطره در انگشت‌هايش چكيده و در بين حروف جاي گرفته است.<br />
«بانو در آينه» مجموعه‌اي است از سبك‌هاي مختلفي كه وولف در نوشتن استفاده مي‌كرد. از يكسو آن جملات كاملا ذهني او است كه در داستان‌هايش مثل «لكه‌اي روي ديوار» نمايان مي‌شود، از يك طرف رئاليسم خردكننده داستان‌هايي مثل «دوشس و جواهرفروش» است كه خواننده را ميخكوب خود مي‌كند. تا سوررئاليسم داستان‌هايي مثل «نورافكن» تا ... ويرجينيا ووولف علاقه خاصي به رئاليسم صرف دارد. رئاليسم براي او دنيايي است كه هر چيزي كه لازم دارد در آن موجود است. هر كدام از نوشته‌هاي وولف دنيايي كامل هستند. وولف دوست ندارد چيزي ضعيف خلق كند. حتي داستان خيلي كوتاهي مثل «خانه اشباح» را طوري مي‌نويسد كه ميخكوبت مي‌كند. داستان‌هايش روي چارچوبي استوار، بنا شده‌اند. روايت‌ها، قدم به قدم، تو را به درون شخصيت‌ها مي‌كشانند و مي‌گذراند خوب با هم صميمي شويد و بعد يك دفعه شوك خودشان را وارد مي‌كنند. در داستان‌ها، چيزي آمده شده و گوشه‌اي پنهان است كه مي‌تواند داغانت كند. زيبايي كار وولف در همين است: تو را به عميق ترين نوع غير احساسي ارتباط با نوشته مي‌رساند. طوري كه نمي‌تواني راحت از ماجرايي كه خوانده‌اي فاصله بگيري. داستان‌ها مي‌توانند درونت نفوذ كنند. نفوذي دلچسب. و بعد درونت رسوب مي‌كنند و اينچنين، در دنياي سرد راوي‌ها شناور مي‌ماني. در فكر‌هايشان غرق مي‌شوي، دنيا را از درون چشم‌هاي شان مي‌بيني و دنيا از درون چشم‌ها آنها چقدر آشنا است. در صميميت كلمات شان، مي‌تواني، به يك‌باره ببيني كه جهان تماما انگليسي آنها، همان روح زندگي، پر از زشتي‌ها و زيبايي‌ها را در خود دارد كه شبيه به زندگي خود تو است. جايي در ميان داستان، ديگر فكر‌هاي خودت است كه دارد اثر را پيش مي‌برد. جايي ديگر وولف وجود ندارد. تو خودت وولف شده‌اي.</p>

<p><br />
* * *</p>

<p>«آدم‌ها نبايد در اتاق‌هايشان آينه آويزان كنند همان طور كه نبايد دفترچه‌هاي حساب پس‌انداز يا نامه‌ها را پيش چشم ديگران بگذارند كه جنايتي را افشا مي‌كنند.» (صفحه 87 كتاب.) </p>

<p><br />
وقتي حرف از وولف به ميان مي‌آيد، دنياي سرد و غمگين زني به يادمان مي‌آيد كه خودش را در رودخانه‌اي غرق كرد، كه حتي از خبر آمدن جنگي جديد، وحشت زده بود. اما كتابي كه از وولف پيش روي ما است، فقط داستان‌هاي سرد را درون خود ندارد. كتاب مملو از زندگي است. «ارثيه» در ميان داستان ها، مثالي است براي حيرت زده كردن خواننده. «لاپين و لاپينوا» آنقدر درونشان داستان‌هايي كوتاه تر هست كه بتوان از آن يك فيلم درخشان ساخت. در اين ميان، «انجمن» داستاني است كه نشان مي‌دهد وولف هم مي‌تواند يك داستان شلوغ و پلوغ بنويسد. آخرين داستان كتاب، هر چند پر از سر و صدا و شعار است، اما ميراثي است كه از وولف مانده است: دنياي فمينيسم، فقط چند نام انگشت شمار دارد كه بيشتر از وولف توانسته‌اند تاثيرگذار باشند.</p>

<p>* * *</p>

<p><br />
با خود گفت، «حالا مگس در نعلبكي است، درست در وسط آن و نمي‌تواند از آن بيرون بيايد و شير»<br />
همان طور كه به تابلو زل زده بود فكر كرد «بال‌هاي آن را به هم چسبانده.»<br />
به چارلز برت گفت «خيلي از مد افتاده است!» او را واداشت در حالي كه مي‌خواست با كس ديگري حرف بزند همان جا بايستد (كاري كه چارلز از آن متنفر بود.)<br />
منظورش اين بود، يا سعي مي‌كرد به خود بقبولاند كه منظورش اين بود كه تابلو از مد افتاده است نه لباس او.»<br />
(صفحه 132 كتاب.)</p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جن و پری اردیبهشت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.com/2008/04/1774.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.com/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=1774" title="جن و پری اردیبهشت" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.com,2008://6.1774</id>
    
    <published>2008-04-19T02:56:07Z</published>
    <updated>2008-04-20T01:23:21Z</updated>
    
    <summary>این هم از دومین شماره‌ی امسال جن و پری عزیز. لیست مطالب را اینجا بخوانید و مطلب‌های من را هم به ترتیب لینک‌ها. ممنون دسته‌ی دلقک‌ها. لویی فردینال سلین. مهدی سحابی. رمان در حال کندن پوست پیاز. گونتر گراس. رمان...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.com/">
        <![CDATA[<p>این هم از دومین شماره‌ی امسال جن و پری عزیز.<a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=881"> لیست مطالب را اینجا بخوانید </a>و مطلب‌های من را هم به ترتیب لینک‌ها. ممنون</p>

<p><br />
<a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=872">دسته‌ی دلقک‌ها. لویی فردینال سلین. مهدی سحابی. رمان</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=870">در حال کندن پوست پیاز. گونتر گراس. رمان</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=868">مار‌ها تشنه‌اند. رمان ایرانی</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=867">سیاهاب. جویس کرول اوتس. رمان </a></p>

<p><br />
<a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=866">اسرار گنج دره‌ی جنی. ابراهیم گلستان</a></p>

<p><br />
<a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=871">زین سایه سار پربرگ. اسماعیل خویی. مجموعه شعر</a><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

